اولیــن شـَـبِ آرامــِــش

سلام دوستان …
خاطره ای که ارسال میکنم مربوط میشه به سالِ گذشته که بین من و همسرم در شبِ ازدواج اتفاق افتاده … یک سکسِ کاملا شرعی …
لازم به ذکر است که تمامی اسامی مستعار بوده … !
توی داستانم به جزئیات زیاد پرداخته شده و سعی کردم یه فضای کامل بسازم … امیدوارم از خوندندش لذت ببرید و ممنون که وقتتون رو صرف میکنید !

امروز وقتش بود … روزی که مدت ها منتظرش بودم … روزی که اون هم بی صبرانه برای رسیدنش لحظه شماری می کرد !
دستگیره در اتاق رو باز کردم و وارد شدم … چشمم به وسایل لوکس و شیکِ اتاق خواب افتاد …
یه تختِ چوبی تیره با رو تختیِ شیکِ مشکی … یه میز لوازم آرایش همراه با 2 تا پا تختی ست … یه فرش گرد وسط اتاق پهن شده بود … مشکلی با ریشه های بلند …
همه ی اتاق ست مشکی بود … یه جورایی فضای اتاق رو تاریک کرده بود … خیلی دوست داشتم …
کفِ اتاق سرامیک کاری شده بود و تنها جایی که سرامیک به چشم نمی خورد نقطه وسط اتاق بود که فرش گرد و ریشه بلند فانتزی پهن شده بود …
پاهامو روی سرامیک های سرد گذاشتم و به سمت آباژور رفتم … روشنش کردم … نورِ صورتی رنگی فضای اتاق رو پر کرد … مات شدم … چه فضای رمانتیکی …
صدای نفس های نا مرتبی رو پشت گردنم حس کردم … موهای گردنم سیخ شد … نه از ترس … از یه حسِ خوش … از حس مستی … از حس نیاز … شهوت … خواستن … و شاید کمی عشق … که توی شهوت گم می شد …
برگشتم و با فرهـاد رو در رو شدم … چشمای تب دارش رو بهم دوخته بود …
زمزمه وار گفت :« امشب … امشب دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی ! دیگه مالِ خودم میشی … امشب هر دو آزادیم … »
به دنبال این حرف دستاش رو برد سمتِ دکمه های لباسش … میدونستم چی میخواد … منم میخواستم … سرشار از حس شهوت … سرشار از نیاز …
امروز شبِ ازدواج ما بود … و امشب … من میتونستم با خیال راحت باهاش باشم … میتونستم زن باشم … میتونستم برای اولین بار احساسِ زن بودن بکنم !
کراوات و کتش رو از تنش در اورد و خیره به من نگاه کرد … دستاش بالا اومد و دو طرف کمرم رو گرفت … مسخ شده بودم … نمی دونستم چیکار کنم …
دستاش رو کمرم حرکت کرد و به سمتِ زیپِ لباسم رفت … پیرهن بلند سفید عروسی …
با یه حرکت خشن زیپ رو پایین کشید و لباس از تنم پایین افتاد … نفس حبس شده ام رو آزاد کردم …
دستام رو بردم طرف بالا تنه برهنه اش … ناخن های بلندم رو روی سینه اش کشیدم … هرم نفس های داغش رو روی صورتم خالی کرد …
فاصله اش رو باهام کم کرد … قفسه سینه ام به سینه اش برخورد کرد و برجستگی سینه هام به بدنش کشیده شد …
با یه حرکت دستاش رو محکم دورِ صورتم قاب کرد و لب هاش رو روی لب هام چسبوند …
شروع شده بود … شروع کرده بود … و من هم ادامه می دادم …
لب هام رو روی لب هاش حرکت میدادم و باهاش بازی میکردم … لب هام رو توی دهنش کشید و گاز خفیفی گرفت …
لب پایینش رو تو دهنم گرفتم و شروع به مکیدن کردم … لب هام رو توی دهنش میکرد و باهام لب بازی میکرد …
زبونم و توی دهنش کردم و متقابلا زبونش رو توی دهنم کرد … سبک بوسه ی فرانسوی …
همین طور که لب های هم رو میخوردیم به سمت تخت خواب حرکت میکردیم … صدای آه و اوه من بلند شده بود …
ناخنام رو روی سینه اش می کشیدم و نفس نفس میزدم … با یه حرکت منو هل داد … افتادم روی تخت خواب و اون هم روی من افتاد … نفسم بند اومد … خیلی خشن شده بود …
لب هاش رو روی لب هام فشار داد که باعث شد سرم بره توی بالش … دستام رو توی موهاش کردم …
می بوسیدمش و پیچ و تاب میخوردم … لذت زیادی بود … سرم به سمت بالا حرکت کرد و صدام بلند شد :« آآآآآآآآآآه … اوفـــــــــــــف … فــرهـــــــــاد … »
حالش خیلی خراب بود … ناله ای کرد و لب هاش رو از لب هام جدا کرد و توی گودی گردنم فرو برد … گردنم رو می مکید و من سرم رو توی موهای مشکی و لختش فرو کرده بودم و آه و اوه میکردم …
پاهای برهنه ام رو دور پاهاش پیچیدم که باعث شد کیر راست شده اش از پشت شلوارش که هنوز درش نیورده بود به کسم برخورد کنه …
کشـــدار و حشری گفتم :« مـــن کیــــــــر میخواممممممم … کیـــــــــر »
به بوسیدنش ادامه داد … لب هاش روی بدنم به سمت پایین حرکت می کرد و همه جام رو می بوسید و می مکید … صدای ملچ ملوچ و بوسیدنش توی سرم پیچیده بود … به سینه هام رسید …
امونش ندادم و قبل از اینکه لباس زیرم رو از تنم در بیاره از زیر بدنش در اومدم …
مشتش رو روی بالش کوبید و گفت :« فــرار نکـــن … مجبورم نکن به زور … »
دستام رو به سمت زیپ شلوارش بردم که باعث شد نگاه تبدار و برنده اش رو به دستام بدوزه …
آروم و آهسته می کشیدمش پایین … طاقت نیورد و با یه حرکت زیپش رو تا ته کشید و شلوارش رو از پاش در اورد …
یه شرت مشکی پاش بود که کیر راست شده اش از زیر اون کاملا مشخص بود …
لب هام رو گاز گرفتم و دستمو روی کیرش کشیدم … از روی شرت هم اندازه اش رو تشخیص میدادم … نسبتا بزرگ بود اما نه خیلی …
شونه هام رو فشار داد و منو روی تخت خوابوند … تقلا میکردم بلند بشم … خودش هم افتاد روم … بدنم تاب نداشت … هر چه که بود اون یه مرد بود و من از اون نحیف تر بودم …
لباس زیرم رو باز کرد و از تنم در اورد … نگاه خیره اش به سینه های متناسب و برجسته ام افتاد …
یک دفعه خم شد و با ولع شروع به خوردن کرد … نوک سینه هام رو توی دهنش میکرد و میک میزد و بعد بیرون می اورد … یه گاز خفیف از نوک سینه ام گرفت که باعث شد جیغم در بیاد …
آه و اوه میکردم … جیغ میزدم … پیچ و تاب میخوردم ولی دست بردار نبود …
صدام بلند شد :« اوففففففف … عزیززززززززززم … زود باششششش … جرم بدههههه »
ناله کرد :« جرت میدم … میکنمت … امشب پاره ات میکنم … نیاز تو مال خودمی … امشب میگائمت »
و به دنبال این حرف از سینه هام پایین تر رفت و پاهام رو محکم از هم باز کرد …
یه شرت بندی پوشیده بودم که خط کسم توش مشخص بود …
پاهام رو به دو طرف فشار میداد و با هوس به شرتم نگاه میکرد … صدای ترق توروق رونم بلند شد … خیلی دردم گرفت …
یه دفعه با یه حرکت شرت بندیمو جر داد که باعث شد 2 تیکه بشه … کس خیس و بدون موم مشخص شد …
گفت :« چــه کردی دختـــر … دیوونــه ام کردی ! »
خم شد رو کسم و شروع به خوردن کرد … سرم رو به طرفین تکون میدادم … لذت شدیدی سر تا پام پیچیده شده بود …
نوک زبونش رو میکرد توی کس آکبندم و روی خط کسم می کشید … لب های کسم رو می مکید و گاز می گرفت … یه دفعه زبونش رو فشار داد توی کسم …
جیغ کشیدم و دستام رو بردم سمت موهاش و سرش و به کسم فشار دادم …
احساس کردم دارم ارضا میشم … خیلی خوب میخورد … برای منی که تا به حال تجربه سکس نداشتم طبیعی بود که این موقع ارضا بشم …
آبم داشت می اومد … قدرت نداشتم حرف بزنم … موهاش رو کشیدم … هنوز مشغول به خوردن بود …
آبم اومد و خالی شد … به نفس نفس افتاده بودم … بی حال و مست روی تخت ولو شده بودم و حواسم نبود داره چیکار میکنه …
یه دفعه اومد بالا و سرش رو مقابل صورتم گرفت … یه لب جانانه ازم گرفت … لباش خیس بود …
دستش رو توی موهام فشار داد و گفت :« تموم دنیا رو به پات میریزم »
نمی فهمیدم چی میگه … سرم رو توی گردنش فرو برده بودم و نفس نفس می زدم … موهام رو نوازش میکرد …
تازه یادم اومد که ارضا نشده …
با بی حالی بلند شدم و به سمت پاهاش حرکت کردم … دستم رو لای پاش فرو بردم و کیرش رو گرفتم … خم شدم و کردم توی دهنم …
صداش بلند شد … سر کیرش رو وسط لبام قرار دادم و آروم مکیدم داخل … توی ساک زدن استاد بودم … آروم کیرشو تا ته کردم توی حلقم و آوردم بیرون … کیرش رو فشار میداد توی دهنم … خیلی بزرگ بود … می کردم داخل و درش می اوردم … بعد از چند بار که این کارو کردم زبونم رو از زیر کیرش تا روی بیضه هاش کشیدم … بیضه هاش رو هم کردم توی دهنم …
میخواستم بازم ساک بزنم که با آه گفت :« آبم داره میاد … آههههههههه … »
سرم رو کشیدم کنار … ولی نگهم داشت … کیرش رو کشید وسط سینه هام … احساس کردم داغ شدم … آبش رو وسط سینه هام خالی کرده بود …
بی حال افتاد روم … شکمش به شکمم اصابت کرد … لب هام رو بردم سمت لباش و گوشه لبش رو طولانی و کش دار بوسیدم …
بعد از چند لحظه که حال هر دومون بهتر شد … منو خوابوند رو تخت و خودش آهسته خوابید روم … کیرش رو هم گذاشت وسط پام …
وحشت کردم … خیلی درد داشت … واسه منی که تا به حال باکره بودم … چشمام گشاد شده بود …
انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت :« هیـــــــس … اصلا نترس … اذیتت نمیکنم … خیلی راحت انجامش میدیم … »
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم ولی وحشت توی چشمام بی داد میکرد …
لب هاش رو روی لب هام فشار داد و کیرش رو لای پام مالید … وقتی یکم عقب و جلو کرد و خیسش کرد به حالت آماده گذاشتش لب کسم …
چشمام رو بستم … فشار لب هاش رو بیشتر کرد …
کیرش رو آروم فشار داد داخل … هیچ اتفاقی نیفتاد … بیشتر فشار داد … باز هم هیچی نشد …
یه دفعه سوزش شدیدی توی کسم ایجاد شد و جیغ بلندی کشیدم … صدای جیغم توی لب هاش خفه شد … کیرش رو همون طور نگه داشت و حرکتش نداد … آروم و نرم بوسیدم و آهسته کیرش رو عقب و جلو کرد … اولش میسوخت ولی کم کم عادی شد و لذت می بردم …
کم کم فشار کیرش بیشتر شد و با قدرت جلو و عقبش میکرد و تلمبه میزد …
نفس نفس میزدم … لب هاش هنوز روی لب هام بود و چشماش رو به چشمام دوخته بود …
یه دفعه لب هام رو جدا کردم و آآآآآآآآه بلندی کشیدم :« اوففف … وای … خداااااااا … بیشتر … جرم بده … فشارش بدهههه … »
با این حرف با قدرت بیشتری کیرش و جلو و عقب میکرد … صداش بلند شده بود … احساس میکردم داره ارضا میشه …
یه دفعه تند تر تلمبه زد … بعد از چند لحظه از حرکت ایستاد و گفت :« نیاز آبم داره میاد … چیکار کنم ؟ »
گفتم :« بریز تو کسم »
با گیجی نگام کرد … ولی طاقت نیورد و تموم آب داغش رو توی کسم ریخت … کسم شروع به سوختن کرد … آه بلندی کشیدم …
بیحال افتاد روم … آب منم داشت می اومد … همونجا خالی شد … نه قدرت داشتم و نه میتونستم بلند بشم …
هر دو افتاده بودیم روی هم و نفس نفس میزدیم …
چند لحظه بعد حالم بهتر شد …
سرم رو فرو بردم توی گودی گردنش و ریز شروع کردم به بوسیدنش …
صدای اعتراضش بلند شد … :« نیــــاز … نکن … خسته ام »
توجهی نکردم و دوباره ریز ریز زیرِ گلوشو بوسیدم … صدای خنده ام بلند شده بود … اون میخواست بخوابه و من داشتم کرم ریزی میکردم …
یه دفعه برگشت و دستاشو محکم دورم حلقه کرد … نمیتونستم تکون بخورم …
اعتراض کردم :« اِِِ ! ولم کن فرهاد … نمیتونم تکون بخورم »
با صدای خسته و خواب آلودی گفت :« این جوری امنیتش بیشتره … اون جوری خطرناک میشی »
تقلا کردم … ولی محکم منو گرفته بود توی بغلش … خوابم نمی اومد … هنوز هم طالب سکس بودم …
سرم رو به زور بالا بردم … میخواستم به لباش برسم …
ولی سرِ من از لب های اون به فاصله ی نسبتا زیادی قرار داشت …
آه کشیدم …
یکی از چشماش رو باز کرد و بهم نگاه کرد …
سرم و توی سینه اش فرو برده بودم و چشمام رو به زور بسته بودم …
دستاش شل شد … یه دفعه سرم و بالا کردم و دیدم که داره بهم نگاه میکنه …
نیشم باز شد و خودمو بالا کشیدم … لب هام رو محکم چسبوندم رو لباش … اعتراضی نکرد … داشت همراهیم میکرد … لب هاش رو می مکیدم … احساس کردم باز داره داغ میشه …
بعد از چند لحظه عشق بازی سرم و جدا کردم و روی بالش گذاشتم … خودشو کشید روم و گفت :« حالا که منو داغ کردی خودت میخوای بخوابی ؟ کور خوندی خانومی »
با یه حرکت کیرشو فشار داد لای پام … وای دوباره نـــه !
سعی کردم خودمو بکشم کنار ولی بی فایده بود … یه فکری به ذهنم رسید …
رو کردم بهش و گفتم :« یه دقیقه وایسا … »
از زیرش در اومدم … خوابوندمش و خودم و نشستم روی کیرش … با دستم تنظیمش کردم روی کسم و با یه حرکت فشارش دادم داخل …
خودمو بالا پایین میکردم … سینه هام به لرزش در اومده بود … چشماش محو سینه هام شده بود … راست میگفتن که مردا عاشق این حرکت اَن …
دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ومنو کشید پایین … سینه هام رو توی دستاش گرفت و فشارشون داد … دستاش پهن بود و سینه های نسبتا کوچیک من توی دستاش جا می شد …
بعد شروع به خوردنشون کرد … و دوباره تکرار شد …
و دوباره من حس شهوت … حس عاشقی … حس نیاز و لذت رو تجربه کردم …
و دوباره ما با هم بودیم … و دوباره … و دوباره …
و حالا … من بودم و اون … من بودم و کسی که منو در آغوش گرفته بود و آهسته می بوسید … من بودم و کسی که همسرم بود … کسی که مالِ اون بودم … کسی که مالِ من بود … و کسی که تمامِ لذت های مشترکمون رو با هم تجربه میکردیم …
کسی که دوستش داشتم … اون قدر که میزانش حتی توی شهوت هم گم نمی شد … هرگز !
کسی که شاید … روزی بی توجه به من از کنارم گذشت … و امشب ، ما برای همیشه … با هم بودیم …
و من … همون زنی بودم … که احساسم رو به اون بخشیدم … موجودی نحیف که در آغوش مردِ قدرتمندی قرار گرفته بود … موجودی که شاید ، مرد داستان … با وجودِ اون رنگ می گرفت … با وجودِ اون معنا پیدا میکرد …
و اکنون … برای تو می نویسم فرهــاد …
بکارت احساس من … با عشق و دوست داشتنِ تو زن شد !
من اکنون آبستن تمنای تو اَم !

.:: پــایـــان ::.

نوشته: sun daughter

دکمه بازگشت به بالا