جنتلمن اخمو (۴)

…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه

تو کامنتها از بدی خیانت گفته بودن، بله خیانت خیلی بده اما من ۳۲ سال فقط به خودم خیانت کرده بودم به عواطف و احساساتم به هویت واقعیم که جعل شده بود از خانواده ای که زندگی را فقط پول و دارایی زیاد میدید و برای بیشتر شدنش همه ارزشهای انسانی را زیرپا میگذاشت و باخیانت به حقوق همه تجاوز میکرد از شوهری که از آدم بودن فقط یک بدن عضلانی فیک داشت و تمام فکر و ذکرش حجیمتر شدن بود و منو بخاطر ثروت پدرم میخاست و برای احساسات و روح و روانم ذره‌ای ارزش قائل نبود و فکروذکرش جذب نگاه دختران بیشتر بود، اما کامران بیهیچ غل و غشی باتمام سلولهاش به هویت و ماهیت انسانی دفن شده‌م احترام میزاشت و منو از منجلاب روزمرگی بیرون میکشید تا خودخودمو پیدا کنم، دیگر از پروتزهای صورتم و دماغ عملیم که فقط جهت تایید جامعه فرومایه اطرافم انجام داده بودم خجالت میکشیدم از دختر کامران که میتوانست با آن رتبه بالا در تهران و شهر خودمان طرح بگیرد و درآمد زیاد داشته باشد اما محرومترین نقطه کشور را با درامد ناچیز جهت خدمت محرومان انتخاب کرده بود خجالت میکشیدم
پنج روز کاملا استثنایی را با سکس با کامران گذرانده بودم و روح و روانم جلا پیدا کرده بود و نیما داغان از نیاوردن هیچ مقامی توسط خودش و تیمش برگشت، فقط حرص میخورد و زجر میکشید بحدی رفتارش برام ابلهانه بود که اصلا محلش ندادم تمام یک هفته را نه بغلم کرد نه سکس همش بدنبال برنامه های تمرینی خارجی و مکملهای جدید بود و منو اصلا نمیدید با وجود این رفتارهای احمقانه از جانب نیما عشقم به کامران بیشتر میشد، کم اهمیتی و بیتوجهی من نسبت به نیما باعث شده بود که مشکوک به رابطه من با کس دیگه باشد و خیلی زیرکانه منو میپایید شبها که مشغول کتاب خوندن بودم عمدا رمز گوشیمو به تاریخ تولدم تغییر میدادم و یه گوشه رهاش میکردم تا نیما کاملا چکش کنه البته قبلش با کامران هماهنگ بودم که پیام نده و سوابق چت را حذف میکردم، نیما چن بار گوشیمو کاملا گشته بود و هیچ چیز خاصی پیدا نکرد و با پراید دوستش مخفیانه از محل کار تا خونه تعقیبم کردن تو پاساژ هم همه چیز عادی بود، تا اینکه به این نتیجه رسیده بود که واقعا هیچ شخص سومی نیس و من رفتم تک فاز جدیدی جدا از افکارش فاصله داشت
سکس مسخره و روتین ما خیلی سردتر از گذشته انجام میشد و به هیچ عنوان لذتی نمیبردم و تنم فقط کامران را میخاست بعد از مدتی من به نیما مشکوک شدم و کاملا حرکاتشو زیر نظر داشتم حس ششمم کاملا خبردار شده بود که نیما داره زیر آبی میره باید هرطور شده بود آتویی ازش میگرفتم اما نمیتونستم تعقیبش کنم تنها راهی که میتونستم موبایلش بود باید رمزشو پیدا میکردم، هیچ وقت توزندگیم به فکر چک کردن گوشیش نبودم هروقت که با گوشیش ور میرفت زیر چشمی رمزشو دید میزدم تا اینکه بعداز چن بار رمزشو حفظ شدم یه شب که حموم بود گوشیشو باز کردم اوضاع بسیار بدتر از انچیزی بود که امکان داشت حداقل با ۱۵ زن و دختر در ارتباط بود و باهاشون سکس کرده بود در کسریاز ثانیه نابود شدم شکسته شدن قلبمو حس کردم دست و پام یخ زد ، سرم به دوران افتاده بود تنها کاری که تونستم بکنم عکس گرفتن از چتهاش بود ، قرار گذاشته بود صبح بعد رفتن من با یکی از زنها به اسم فرزانه برگردن خونه در جواب فرزانه که گفته بود : زنت یهویی برنگرده گفته بود: خیلی خنگتر ازین حرفاس تا من بهش نگم برنمیگرده، واقعا هم همینطور بود رفت و آمدم تو این سالها به خواست او تنظیم شده بود ، گریه‌م گرفته بود وسرم داشت منفجر میشد ، مردی که چن سال با غرور فکر میکردم که فقط مال منه یه هرزه همگانی بود، گوشیشو قفل کردم و گذاشتم سرجاش و مستقیم رفتم تو رختخواب و لحافو کشیدم روسرم و ریز گریه میکردم،نیما از حمام اومد بیرون و گفت: عه چه زود خوابیدی جوابشو ندادم و خودمو به خواب زدم که اصلا براش مهم نبود بعد از نیم ساعت اومد تو تخت و خوابید اما من داشتم دیوانه میشدم ازینکه چن سال برده جنسی نیما بودم و او منو به زیدهاش خنگ معرفی میکرد واقعا هم خنگ بودم خوابم نمیبرد و تو مغزم پربود از هزاران بررسی گذشته که با صدای نیما بیدار شدم ساعت ۹ ونیم بود و گفت : دیره نمیخای بری مغازه، اینقدر کتابهای عجیب و موزیکای عصرحجری گوش میدی مغزت خراب شده، خواستم بلند شم و بدوبیره بهش بگم بیخیال شدم از زیر لحاف بهش گفتم: باشه کم غر بزن سرم درد میکنه الان میرم که برگشت و گفت: راستی نمیخاد ظهر برگردی میام دنبالت بریم رستوران گفتم: باشه منتظرت میمونم و رفت
چن بار اینطوری گولم زده بود خدا میدونه،خودمو آماده کردم و ده رفتم مغازه کامران داشت کتاب میخوند بیخیالش رفتم مغازمو باز کردم و منتظر ساعت ۱۱ شدم تو دلم غوغای عجیبی بود از استرس داشتم میمردم کامران پیام داد: عزیزم نیومدی؟
اگه کامران هم از سادگیم سواستفاده کرده باشه چی؟
جواب دادم: مغازم، اومدم سرت تو کتاب بود مزاحمت نشدم
: چیزی شده؟

نه هیچی
:حالت خوب نیس انگار
-هیچیم نیس یه کم کلافه‌م
: میدونم واسه همین پرسیدم بهم بگو
کامران چیز خاصی نیس بهتر شم بهت میگم
ادامه نداد و بازم تو فکر رفتم که یهو کامران اومد تو مغازه واقعا نگرانم شده بود و گفت: چرا بهم نمیگی ؟
بخدا چیزیم نیس
: یعنی چی؟ درد درونت از صورتت مشخصه مطمئنم اتفاق بدی افتاده
زدم زیر گریه و گفتم بعدا برات تعریف میکنم تو برو که همسایه‌ها مشکوک نشن
با ناراحتی رفت و چنتا پیام داد که جواب ندادم
یعنی الان نیما و فرزانه تو خونه‌ن؟
زدم به سیم آخر و زدم بیرون به سمت خونه ماشین نیما نبود ارزو میکردم که همه چی دروغ باشه آروم درو باز کردم تمام بدنم میلرزید از پله‌ها رفتم تا صدای آسانسور نیاد جلو واحد چندبار تصمیم گرفتم نرم تو ، کلیدو آروم انداختم و رفتم تو صدای معاشقه زن و مردی تو اتاق خواب میومد بازم قلبم شکست و هری ریخت پایین پاهام به زمین چسپیده بود تموم بدنم میلرزید و سرد شده بود نمیتونستم راه برم همونطور موندم صدای اون دونفر بلندتر شده بود با هربدبختی سمت اتاق خواب رفتم و درو باز کردم نیما و …وای خدای من شیما دوستم و همسایه مغازم داشتن سکس میکردن چشمام کاملا سیاه شد و بی اختیار نقش زمین شدم جفتشون خشکشون زده بود و نمیدونستن چیکار کنن سه تایی همدیگرو بی هیچ حرفی نگاه میکردیم نیما آروم گفت: اینجا چیکار میکنی؟ نتونستم جواب بدم و زدم زیر گریه اونام سریع جم کردن شیما سریع در رفت و نیما هاج و واج نیگام میکرد خواست چیزی بگه داد زدم : گمشو بیرون کوسکش حرومزاده و سریع در رفت باصدای بلند گریه کردم که صدای زنگ واحد اومد جواب ندادم اما باز زنگ خورد با عصبانیت رفتم سمت در حتما نیما میخاست بازم خرم کنه اما کامران بود!
اومد تو و بغلم کرد مثل ابر بهار تو بغلش گریه میکردم واقعا چقدر آغوشش برام غنیمت بود چیزی نپرسید و موهامو آروم نوازش میکرد و پیشونیمو میبوسید منو به طرف کاناپه برد و برام یه لیوان آب آورد یه کم که اروم شدم گفتم : میدونی چی شده؟
: آره عشقم میدونم،شوهرت و همسایه‌تو دیدم که باعجله فرار کردن و در ورودیو نبستن منم اومدم بالا
-چرا اومدی دنبالم؟
:نمیتونستم تو اون حالت رهات کنم میدونستم داغون و پریشونی باید همراهت میومدم
-نمیخام تو این وضعیت منو ببینی
:دیونه شدی دختر؟ میدونی چی میگی؟من الان باید کنارت باشم
-کامران،نابود شدم
: میدونم عزیزم واقعا سخته ولی باید خودتو جمع و جور کنی
-چیکار کنم؟
: باید خشمتو کنترل کنی و بعدا که آروم شدی با منطق فکراتو بکنی
بازم زدم زیر گریه و کامران بغلم کرد و سعی میکرد آرومم کنه
چقدر به بودنش دراین شرایط وحشتناک نیاز داشتم،به آرامش دادنش،به حمایت و واکنش عاقلانه‌ش به وجودش به آغوشش بازم گفتم: کامران چیکار کنم دارم دیونه میشم
: عشقم برو یه دوش آب سرد بگیر که آروم شی منم یه چیزی برات درست میکنم،دمنوش داری؟
-ندارم
پس قهوه یا چای برات آماده میکنم تو برو یه دوش بگیر
رفتم حموم و آب سردو باز کردم و زیر دوش رفتم و تو فکر که باید چیکار کنم، خانوادم اگه بفهمن از ترس ابروریزی منو مجبور به ادامه زندگی با نیما میکردن، سوالهای زیادی تو مغزم داشتن دیونه‌م میکردن اما آرامتر شده بودم، مطمئن بودم که کامران کمکم میکنه و بهترین راهو برام پیدا میکنه، حوله رو دور خودم پیچیدم و نیم لخت بیرون اومدم، کامران چای و قهوه آماده کرده بود و در حال آشپزی بود، آروم از پشت بغلش کردم و گردنشو بوسیدمو آروم گفتم : ممنون که هستی عشقم، برگشت و گفت: سریع خودتو خشک کن دوش سرد گرفتی سرما میخوری و لپمو مثل بچه‌ها کشید اومدم تو اتاق و موهامو سشوار میکشیدم چقدر آرامش پیدا کرده بودم این مرد منبع انرژی مثبته اگه اونو نداشتم و بااین فاجعه روبرو شده بودم مطمئنم خودمو کشته بودم ، لباس پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه عطر غذا خونه رو برداشته بود
خسته نباشی
: بهتری عزیزم؟
-یه کم بهترم اما نمیدونم چیکار کنم خیلی سردرگم و آشفته‌م
:طبیعیه، اتفاق بدی برات افتاده و خدارو شکر که واکنش غیرطبیعی نشون ندادی، اینم یکی از واقعیتای پنهان زندگیت بود که باید باهاش روبرو میشدی
-میدونی داشتم به همین فکر میکردم اگه این مدت آشنایی باتو نبود حتما خودکشی میکردم
:باشه خودتو لوس نکن بشین برات چای بیارم
خدااین مرد چقدر رفتار و حرکاتش بینظیر بود واقعا اگه دنبالم نیومده بود الان تو چه حالی بودم؟
نشستم و چای اورد و گفت: بهتری؟
اره ازون آشفتگی و ناتوانی کمتر شده اون مرتیکه این چن سال کارش همین بوده و منو خر فرص کرده واقعا هم خر بودم بازم بغض کردم که چونه‌مو گرفت و لباشو رو لبام گذاشت تموم وجودم پر از امید شد و لباشو خوردم دستشو رو سینه چپم گذاشت و گفت: خیلی خوبه ضربانت نرمال شده
-از کجا میدونستی ضربانم بالا بود
: یه واکنش طبیعی به این چیزاس ضمن اینکه تموم بدنت میلرزید
چاییو دستم داد و خودش مشغول چای خوردن شد گفتم: تو این هیری ویری چطور غذا درست کردی؟
: به سادگی
و زدم زیر خنده
خدایا من چم شده بود یک ساعت قبل وحشتناکترین صحنه عمرم را دیده بودم که یا باید خودمو میکشتم یا نیما رو شایدم باید زنگ میزدم ۱۱۰ و همسایه‌هارو جمع میکردم و بدبختیمو زار میزدم اما ریلکس چای میخوردم و به حرف کامران میخندیدم ، گفتم: حالا چی پختی مرد دانای من
: تو یخچال گوجه و بادمجون پلاسیده بود با گوشت چرخ کرده سرهم کردم و الان برنجم بارمیزارم
بی هیچ اغراقی اعتراف میکنم که دلم غش و ضعف رفت براش و از ته دل آرزو کردم که مرد خونه‌م شه ، با تمام عقلانیت داشت این بحرانو برام مدیریت میکرد و نمیزاشت زیر بار این فاجعه له بشم ، بلند شد و رفت سمت آشپزخانه دنبالش رفتم و گفتم : میخام کمکت کنم
: لازم نیس فداتشم برو استراحت کن
واقعا استراحت لازم بودم،دیشب نخوابیده بودم و امروز این فاجعه، رفتم تو تختخواب و خیلی سریع خوابم گرفت، که با نوازش دستای کامران بیدار شدم گفت: عشقم ناهار حاظره میدونم گشنه‌ته
واقعا گرسنه بودم صبح چیزی نخورده بودم و استرس زیاد بعدش معدمو اذیت میکرد، میز ناهارخوری بسیار خوشگل چیده شده بود ، دستپخت معرکه‌ش مستم کرده بود ، خدای من چقدر دلم قرص شده بود و چقدر از آینده تاریک ترسم ریخته بود ، حس میکردم کاملا حرکاتمو زیر نظر داره و مراقب جزیی ترین حرکاتمه
خودش میزو جمع کرد و دوتا چای گذاشت و دستامو گرفت و آروم گفت: زندگیت ازین به بعد خیلی با گذشته فرق خواهد کرد تو یه ادم دیگه شدی باید با تغیرات جدید بتونی کنار بیای
کامران باور کن حضورت خیلی بهم قوت قلب میده من به نسبت قبل خیلی فرق کردم از تو خیلی چیزا یاد گرفتم فقط قول بده کنارم باشی
: هستم عزیزم تا وقتی تو بخای
کامران من عاشقت شدم خیلی زیاد میخام تا ابد کنارت باشم
بازم لبامون تو هم گره شد و با لذت لبامو میخورد با تموم وجود نیاز به هماغوشیش داشتم بی اختیار دستمو گذاشتم رو کیرش و مالوندم تا شق شد چشماشو بسته بود،رفتم پایین و کیر کلفت و خوشفرمشو تو دهنم کردم و با ولع براش ساک میزدم اینبار به میل خودم تا حلقم فرو میکردم و میک میزدم آب دهنم رو سرامیک آشپزخانه میریخت و همزمان آب از کوسم شررره میکرد کیرشو درمیاوردم و خایه هاشو تو دهنم میکردم و با کیرش که تو دستم بود براش جق میزدم چشاشو بسته بود و آه میکشید باتمام وجودم از حال دادن به عشق بزرگم لذت میبردم آنقدر کیرشو ساک زدم تا اینکه بهم فهموند که داره آبش میاد اما کیرشو با ولع بیشتری میک میزدم که آبش تو دهنم خالی شد، هرچند طعمشو دوس نداشتم اما تا قطره آخرشو قورت دادم ، کامران تقریبا بیهوش شده بود اما من انرژی گرفته بودم بهش گفتم بریم حموم که قبول کرد و لخت تو حموم رفتیم ، کوس و کونم به قصد انتقام از نیما کاملا برای کیر کامران له‌له میزد زیر دوش همو بغل کرده بودیم و کیر کامران تو دستم بهش پشت کردمو کیرشو تو ورودی کوسم گذاشتم و کیر کلفتشو آروم فرو کرد لذتی وصف ناپذیر تو وجودم دمیده شد به عینه حجم کیرشو با تمام مشخصاتش حس میردم و اونم کوسمو آروم میگایید،ازکوسم بشدت لذت آب روون بود آرامش گاییش کامران لذت را در تمام وجودم پخش کردخ بود و رو ابرها بودم بیشتر خم میشدم تا بیشتر کیرشو توم فرو کنه گفتم: کامران
: جانم
-دوسم داری؟
:آرهههه
-کوسمو چی؟
:خیلی زیاد
-کونم؟
:عاشقشم
-پس بزار کونم
:نه فداتشم دردت میاد
-میخام زیر کیرت دردو حس کنم
:من نمیخام، چرا باید این لذتو با درد عوض کنیم؟
-میخام از نیما انتقام بگیرم
: با درد کشیدنت انتقام میگیری؟
-اون خیلی دوس داشت کونم بزاره
:ول کن این حرفا رو مگه الان لذت نمیبری؟
-چی میگی؟ باهربار دادنم بهت جون تازه میگیرم اما میدونم کونم برات لذتبخشتره خواهش میکنم کونم بزار
آروم کیرشو رو سوراخم مماس کرد و یه تف انداخت و ذره ذره تا ته فرو کرد درد کمی داشتم آهی کشیدمو گفت: درد داری؟
-نه اتفاقا لذت داره
: قربون کون تنگت برم عروسکم
-کامران بکنم پاره‌م کن میخام زیر کیرت جون بدم
-جون چرا بدی؟ تازه اولمونه کوس و کون بده
دوس داشتم جلو نیما اینطوری بکنتم و کیرشو از کونم دربیاره و دهنش بزاره
وشروع کرد به تلمبه زدن و اون کیر داغ و کلفت چه زیبا حجم کونمو پر و خالی میکرد چن بار از کوسم صدایی مثل گوز خارج شد و کامران از زیر با دست رو کوسم میزد و میگفت : جووووون خانوم خوشگلم چه حالی میکنه و چوچولمو ماساژ میداد این یه لذت جدید بود که تجربه میکردم و با شدت ارضا شدم طوری که حس کردم از کلیه و مثانه‌م تیر کشید و از کوسم خارج شد و چشام سیاهی رفت اما کیرش تو کونم عقب جلو میکرد گفتم کامران نمیتونم سرپا وایسم همونطور که کیرش توکونم بود دست زیر زانوهای پام برد و بلندم کرد واییییی حس کردم کونم تنگ شد و کیرش دوبرابر شده و محکم کمر میزد چشام باز نمیشد فکری به سرم زد گفتم: بریم تو اتاق خواب جلو آینه ببینیم همونطور که کیرش تو کونم بود رفتیم جلو آینه ، زیباترین تصویر پورنو میدیدم کونم جلو چشمم به عالیترین شکل ممکن گاییده میشد و و یک کیر باتجربه کلفت را میبلعید آنچنان از این تصویر لذت میبردم که بازم ارگاسم شدم و جیغ میزدم و کونم رو کیر کامران تنگتر میشد که اونم تو کونم ارضا شد و تو کونمو با آبش گرم کرد اما همونطور جلو آینه موند تا کیرش خوابید و قطرات آبش از کونم میریخت پایین و این با دیدن این تصویر عجیب لذت میبردم دوس داشتم قطرات آبو از روی زمین بلیسم

نوشته: ساناز

دکمه بازگشت به بالا