راز دو چهره (۱)
قسمت اول: آشنایی با شوهرم
سلام وقتتون بخیر
امشب قصد دارم اولین داستان خودمو واستون بنویسم، داستانی واقعی که شاید مثه بقیهٔ داستانایی که شنیدین پر از کلمات تکراری و ریختن و دادن و … نباشه! اما قطعاً داستان زندگیه یه انسانه که میخاد خودش زندگیشو انتخاب کنه. من با اسم شناسنامهایه کامران و با جنسیتی که واسم غریبه بود بدنیا اومدم (الان خانمم) توی یه خونوادهٔ مذهبی توی یه شهر کوچیک که نمیتونم بگم حقیقتش بخاطر آبروی خونوادم. از همون بچگی میدونستم بدنی که توی آینه میبینم با روحم سازگار نیست و همیشه سر موضوع لباس پوشیدنم با خونواده درگیر بودم. ریز اندام، کیر باریک و بسیار کوچولو، موهای بلند، انگشتای کوچولو، صدای ظریف، آتیش آرایش کردن، لباس دخترونه پوشیدن، با پسرا نگشتن، منزوی بودن و رها تنها دوستم که دختر داییم بود و میدونست چه حالی دارم… اینا تنها کلماتین که میشه منو توی بچگی (۱۰ سالگی) باهاشون توصیف کرد. خونواده بهم فشار میاوردن لباسای دخترونمو ازم میگرفتن مینداختن دور، لوازم آرایشیمو میشکوندن و باهام سخت برخورد می کردن ولی این فشارا جای جواب دادن منو بیشتر متوجه جنسیت واقعیم کرد تا جاییکه توی سن پونزده سالگی دیگه تسلیم شدن و پذیرفتن که من پسر نیستم و بهم اجازه دادن توی خونه هرجور میخام باشم اما توی جامعه آبروشونو حفظ کنم و این شد که من بجای کامران بودن، شدم مارتا و دختر داییم تنها کسی بود که این رازو میدونست. بزرگترین چالش زندگیم مدرسه بود که باید یه شخص دیگه میشدم: باید لباس پسرونه میپوشیدم و بین بیست تا پسر که ازشون میترسیدم و بهشون نزدیک نمیشدم مینشستم. تنها دوستم توی مدرسه اسمش احمد بود که هم هیکل خودم بود و تا حدی با هم صحبت میکردیم چون هم محله بودیم و کنار هم مینشستیم. سر کلاس گاهی به شوخی میزد رو پام یا دست می انداخت دور گردنم و من تمام فشار ناشی از شهوت و احساساتمو داخل خودم میریختم تا مبادا بفهمه و آبروی خونوادم بره. با این حال می گفت:
-کامی تو اصلا شبیه یه پسر نیستی بخدا باید میبردنت مدرسه دخترونه ثبت نام کنن
و همین منوال گذشت تا سال دوم راهنمایی و فصل بهار که اینجا حیاط خونهها پر از بوی شکوفه بهار نارنج و عطر گل میشه و من میتونستم توی تعطیلات بیشتر به خودم برسم. درست یادمه بهار ۸۶ بود که ماجرای من و آشناییم با شوهرم شروع شد. یادمه توی خونه تنها بودمو و خونواده رفته بودن بیرون، منم مثه همیشه چون تعطیلات بود کلی به خودم رسیده بودم ابروهامو ورداشته بودم، آرایش کرده بودم و یه تونیک و شال ست پوشیده بودم (و یه گرمکن هم روی شونه هام انداخته بودم) اما پاهام از رون به پایین لخت بود چون دامن کوتاه پام بود، با همون وضع رفتم توی حیاط پشتی خونمون و مشغول چرخیدن شدم. همه چی اوکی بود و داشتم به گلدونا رسیدگی میکردم که یهو صدای خش خش برگ پشت درخت توت اومد. اول فک کردم گربه است اما بعد از اینکه چند بار صداشو شنیدم با ترس پا شدم و دور زدم سمت درخت، صدای پا که خش خش روی برگا راه میرفت هم از اون طرف میومد تا اینکه بالاخره دویدم داخل خونه و درو قفل کردم و نفس و نفس زنون منتظر موندم تا خونوادم بیان. میترسیدم کسی منو دیده باشه با اون وضع و آبروی خونوادم بره. وقتی چند روز هیچ خبری نشد و حرف و حدیثی درست نشد، مطمعن شدم توهم زده بودم و کسی نبوده و چیزیم به خونوادم نگفتم. بعوض کلی وقت گذروندم با رها توی تعطیلات و کلی خوش گذشت تا اینکه مدرسهها وا شدن و منم مجبور شدم با همون چالشها برم مدرسه. این سال آخری بود که میزاشتن برم مدرسه چون بهم میگفتن:
-مارتا تو دیگه خیلی تابلو شدی بلحاظ ظاهری و بخاطر آبرومون دیگه از سال بعد نباید بری مدرسه میترسیم کاری کنی آبرونون بره!
و منم خوشحال بودم که دیگه مجبور نبودم بین دویست تا پسر توی مدرسه تظاهر کنم مثه اونام و میتونستم یواش یواش به فکر تشکیل زندگیم باشم. بدجور شهوتم داشت بالا میگرفت تا حدی که لبامو گاز میگرفتم موقع خاب و سینه هامو میمالوندم و توی رؤیاهام یه پسر قد بلند و خوش صدا رو کنار خودم تصور میکردم. این رؤیایی بود که قرار بود بزودی تحقق پیدا کنه و من نمیدونستم. چند روز از اون اتفاق توی حیاط بیشتر نگذشته بود که شیفت عصر مدرسه از معلم اجازه گرفتم تا برگردم خونه چون قرار بود غروب برم خرید کنم (یه چند تا سایه چشم و رژ و عطر زنونه و…) و بعد از بیرون اومدن از مدرسه هوس کردم از راه همیشگی نرم خونه بلکه از راه پشتی پارک قدیمی مروارید که مشرف به محلهمون بود برم. سر آخرین پیچی که پارک رو دور میزد سمت محله مون یهو یکی از پشت سر صدام کرد:
-کامران جان
جا خوردم هم بخاطر اینکه کسی با من کاری نداره توی خیابون و محله و هم بخاطر اینکه اینجا نشسته (جای خانجمن سکسی کیر تو کسه معمولاً کسی نمیاد). با تعجب برگشتم عقب دیدم مهرداده داداش احمد همکلاسیم که واستون گفتم، چند سالی از من و احمد بزرگتره و ورزشکار. با لحن مطمعنی گفتم:
-بفرمایین در خدمتم
-بیا بشین یه چند دیقه
با اکراه بش نیگا کردم و خاستم اول رد کنم درخاستشو اما یه لحظه بدم نیومد برم پیشش چون پسر مؤدب و خوش هیکلی بود و منم داغونه داغون برای داشتن یه رابطه بودم هرچند مثه سگ میترسیدم از خونوادم. مهرداد یه شلوار لی پاش بود با تیشرت سفید روی یه نیمکت سیمانی نشسته بود و منم یواش رفتم کنارش نشستم. حقیقتش نه دور نشستم چون دلم میخاست کمی بش نزدیک شم و نه هم زیاد نچسپیدم بش چون واسم ننگ بود خودم شروع کنم این ماجرا رو. یه آهنگ گذاشت با گوشیش رپ بود منم نمیشناختم خانندشو چون خیلی کم اهل اینجور آهنگام و بیشتر وقتمو صرف طراحی ناخون و میکآپ میکردم. خب بهر صورت سر صحبتو وا کرد:
-کامران تو چرا هیچوقت با احمد نمیگردی توی محله؟ اصلا از خونه نمیزنی بیرون؟
-نه راستش زیاد خوشم نمیاد برم بیرون و وقتمو پشت گامپیوتر و درس میگذرونم (دروغ گفتم)
-ولی نیازه آدم بیاد بیرون واسه روحیه شو و سلامتی
-آره خب ولی من حوصله شو ندارم
-الان چرا اینقد عجله داری برگردی خونه؟ میخای چند دیقهای برگریم شاید خوشت اومد؟
با دودلی نیگاش کردم ببینم قصد بدی داره یا نه که دیدم نه واقعاً چشاش صادق بود و انگار فقط میخاست باهام دوست شه، چه بهتر؟ چه موردی بهتر از مهرداد واسه شروع با یه پسر؟ واسه همین با حالت بیمیلی گفتم:
-باشه فقط زیاد طول نکشه من باید برگردم…
-نترس یه بار که هزار بار نمیشه
-حالا کجا بریم بنظرت؟
-کجا بهتر از اینجا
با حرکت چشاش پشت سرمو نیگا کردم دیدم داره به پارک قدیمی مروارید اشاره میکنه که خیلی وقته درشو بستن. پا شد و رفتیم سمت حوض خالی جلوی پارک و واسم تعریف کرد که اینجا یه روزی خیلی قشنگ بوده و… منم نیگاش میکردم و لذت میبردم تا رسیدیم جلوی درش که با یه قفل کتابی بسته شده بود. با تعجب دیدم داره از نرده کنار در بالا میره. حرکات پسرونش در کنار ادب و توجهش بهم و هیکلش کامل دلمو برده بود جوری که با هر کلمهاش دلم میلرزید. دو تا نردهٔ افقی رو رفت بالا و دستشو دراز کرد سمتم:
-بیا
-وا دیوونه شدی؟ من رو زمین صافم به زحمت را میرم
-نترس عزیزم فقط دستتو بده من
دستشو گرفتم و یواش پامو گزاشتم روی نرده و کشیدم بالا تا رسیدم کنارش، بعد کمکم کرد از اون طرف نرده یواش بیام پایین و خودش زودتر پرید تا کمکم کنه، منم یه پام رو زمین یه پام رو نرده بود که توی بغل مهرداد افتادم. زود برگشتم خودمو ازش فاصله دادم تا فکر بدی نکنه. با دستش کمی خاک روی شلوارمو واسم پاک کرد. واییـی یه جنتلمن واقعی بود و من محوش شده بودم. بین درختای پارک قدم میزدیم و واسم صحبت میکرد و من دیگه به ساعت نیگا نمیکردم. برگشت گفت:
-بیا بازی کنیم
-چی؟
-من چشم میزارم تو قایم شو ببینم میتونم پیدات کنم یا نه
-برنگردی نیگا کنیا
-قول میدم
تا چشمشو گذاشت روی درخت و با دست پوشوندش، دویدم چند تا درخت اون طرف تر پشت سرش و قایم شدم. بعد از چند لحظه برگشت و شروع کرد دنبالم گشتن. اول درختای جلوشو دید زد بعد سمت چپ. بعد رفت پشت تابلوی وسط پارک رو نیکا کرد. منم در این بین داشتم یواشکی در میومدم که برگشت دیدم. حول شدم و دویدم سمت درخت سوک سوک کنم که پام رفت پشت یه شاخه شکسته و خوردم زمین و داد زدم:
-آییییـییی
دوید اومد بالا سرم و با نگرانی پاچه شلوارمو داد بالا و زخم روی پامو دید. البته فقط یه خراش بود ولی با یه پارچه که از جیبش در آورد بستشو و اطرافشو تمیز کرد. وقتی دیدم داره پامو نیگا میکنه دستشو زدم کنار و پاچه شلوارمو دادم پایین. با لبخند گفت:
-میدونی تو اصلاً شبیه پسرا نیستی
با خجالت بعد از کمی مکث آب دهنمو قورت دادمو سرمو پایین انداختم و گفتم:
-آره میدونم
انتظار داشتم شروع کنه مثه خونوادم مسخرم کنه که دیدم خیلی جدی و رمانتیک ادامه داد:
-واقعاً تو باید به خودت افتخار کنی، خوشگلی و خودتی بدون ریا و شیله پیله. کسایی باید خجالت بکشن که مسخرت میکنن.
-آخه خیلی چیزا هس که تو نمیدونی مهرداد
-میدونم
سرمو بلند کردم نیگاش کردم دیدم کاملاً جدیه. ادامه داد:
-یه ماه پیش وقتی دیدم خونوادت با ماشین زدن بیرون اومدم که توت بچینم توی حیاطتون. بخدا نمیدونستم تو توی خونهای و قصد ترسوندنت رو نداشتم. بعدشم جرآت نکردم بهت بگم. آره میدونم چون دیدمت با اون لباس و آرایش و…
اینو که گفت از ترس خونوادم و خجالت یواش زدم زیر گریه و دستمو گذاشتم رو صورتم. با دست راستش سرمو داد بالا و دست خیسمو از صورتم ورداشت و با انگشتاش اشکمو پاک کرد. بعد با قیافهٔ جدی ولی مهربون گفت:
-اصلاً خجالت نداره. تو بینظیر بودی توی اون لباس و واقعاً هیچ مشکلی نداری، واقعاً نیاز به این همه ترس و خجالت نیست، منکه واقعاً…
-تو چیی ها؟
-من واقعاً ازت خوشم اومده و از اون روز بهت فکر میکنم.
حالا نوبت مهرداد بود که سرشو پایین بندازه از خجالت خخخ. با لبخندی که نشون میداد دیگه طنابو دادم گفتم:
-واقعاً خوشت اومد؟
-آره خیلی طبیعیه واقعاً زیبایی و منم بدجور توی فکرتم.
چند دیقهای هیچی نگفتیم. همونطور که دستش هنوز دور گردنم بود و برش نداشته بود با دستش صورتمو چرخوند و آورد نزدیک. فک کردم میخاد سرمو بزاره رو شونش واسه همین گفتم:
-میخای چیکار کنی؟
-اجازه میدی کمی موهاتو بو کنم؟
-چییی؟ مهرداد چی فکر…
-نه نه قصد بی احترامی نداشتم فقط کمی بوشون کنم کافیه
منم با تکون دادن سرم بش گفتم مشکلی نداره.
سرشو آورد جلو و موهای بلندمو که مدل دخترونه کوتاه شده بود رو گرفت و بو کرد. واقعاً داشت لذت میبرد از این کار و منم حیرت کرده بودم. اولین بار بود که یه نفر بدون مسخره کردن احساساتم و با علاقه بم نزدیک میشد و داشتم دیوونه میشدم. ضربان قلبم رفته بود بالا. وقتی گرمای دستشو رو صورتم حس کردم که موهامو زده بود کنار و گوش سمت راستمو بو میکرد. فقط داشتم بدون کلامی حرف نیگاش میکردم هم با ترس هم با لذت! نرمهٔ گوشمو با زبونش لیس زد و منم لبام از شهوت میلرزید. کمی با لباش نرمهٔ گوشمو خورد جوری که از شهوت صورتم خیس شده بود. از استرس و لذت نفس نفس میزدم و چشامو بسته بودم. زبون داغش روی نرمهٔ گوشم میرقصید و من داشتم توی این رقص آتیش میگرفتم. همونطور که چشام بسته بود و لبام میلرزید صورتمو چرخوند سمت خودش، فک کردم میخاد نیگام کنه که یهو داغیه لبشو رو لب لرزون و داغم حس کردم. بدون اینکه چشامو وا کنم لبای تشنه مو روی لباش قفل کردم و طعم اولین بوسهٔ مرد رو چشیدم که چجوریه. نفس داغش با نفسم گره خورده بود و طعم دهنش مست مستم کرده بود. چشامو وا کردم دیدم نیگاش توی نیگامه و داره لبامو میخوره. نمیدونم وسط اون همه لذت و شهوت یهویی چیشد ولی فک کنم ترسیدم و لبامو ورداشتم ازش و با دستم هلش دادم عقب:
-بیشعور چی فک کردی راجب من ها؟ فک کردی من چی هستم که به خودت اجازه دادی ببوسیم؟
-من فقط…
-فقط دیگه نبینمت وگرنه خودت میدونی. کثافت پلشت چی باعث شد فک کنی من هرزم؟
هیچی نگفت بم و منم پا شدم و از همون راهی که اومده بودیم از پارک زدم بیرون و رفتم خونه. در حالی که تمام راه با زبونم طعم لباشو حس میکردم و خودمو لعنت میکردم که چرا جلوشو گرفتم و باهاش بدرفتاری کردم. میترسیدم دیگه همچین کسی گیرم نیاد و نتونم باهاش ارتباط بگیرم و هم میترسیدم که از روی لج بره به همه توی محله بگه که من دوجنسهام!
اگه علاقهمندید که بدونید چجوری ازدواج کردیم و بعد چیشد که طلاق گرفتیم پیشنهادهاتون رو درباره این قسمت بهم بگین. ممنون. فقط یادتون نره که قصدم از نوشتن تحریک جنسی نیست بلکه گفتن رازهام به شما عزیزای دلم.
ادامه…
نوشته: مارتا