سرگذشت من و مامانم (۱)
صبح زودتر از هر روز از خونه زدم بیرون؛ بخاطر غلطی که کرده بودم هنوز عذاب وجدان داشتم. ترس این رو داشتم که مامان بیدار شده باشه و فهمیده باشه چه غلطی کردم. وقتی رسیدم مدرسه بابا مهدی داشت در مدرسه رو آب و جارو میکرد.
سلام کوتاهی کردم و سرم رو انداختم پایین؛ میخواستم برم سر کلاس بشینم که بابا مهدی جلوم رو گرفت. با تعجب پرسید که پسرجان جا داری میری؟ اصلا اینجا چیکار میکنی؟
اصلا حوصله جواب دادن نداشتم! یه نگاه بهش کردم و سرم رو انداختم پایین. دوباره با قدمهای سریع به سمت کلاس راه افتادم. بابا مهدی این بار با عصبانیت اومد و جلوم رو گرفت. شاکی بود که مگه نمیدونی امروز جمعه است و مدرسه تعطیله!
راست میگفت! اصلا حواسم به روز و هفتا و تعطیلی نبود و الکی اومده بودم مدرسه. نمیدونستم باید الان چیکار کنم. حسابی از خودم متنفر بودم؛ حتی جرات نگاه کردن تو چشمهای مامانم رو نداشتم .
از مدرسه اومدم بیرون ولی نمیدونستم کجا باید برم. نمیدونم چقدر زمان گذشته بود ولی همین طور بی وقفه و کلافه دم در مدرسه قدم میزدم. یکدفعه با صدای بوق ماشینی که جلوم زد روی ترمز به خودم اومدم!
یه نگاه به سر تا پای خودم کردم که ببینم سالمم یا ماشین به بدنم خورده. انگار سالم بودم و فقط بخاطر اینکه حواسم نبوده از صدای ترمز و بوق ماشین ترسیده بودم. همون موقع در ماشین باز شد و حاج آقا محمدی روحانی مدرسه از ماشین پیاده شد:
+علی اقاحواست کجاست پسر؟ اصلا امروز جمعه است اینجا چیکار میکنی؟ شدی حکایت حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت؟ شما هرروز هفته میخواین یک جوری مدرسه رو بپیچونید؛ بعد امروز که جمعه هست و تعطیله اومدی مدرسه؟
با دیدن حاج آقا محمدی حس کردم خدا
حاج آقا رو فرستاده تا یه راه نجات از این عذاب وجدان که دچارش شدم پیش پام بذاره.
-سلام حاج اقا…
+سلام علی آقا؛ خوبی؟ چرا اینقدر چهرهات ناراحته؟ اتفاق بدی افتاده؟
ناخواسته بغض تو گلوم ترکید؛ بیاختیار اشکم سرازیر شد و شروع کردم به گریه کردن.
حاج اقا اومد من رو تو بغلش گرفت و شروع کرد به نوازش کردن و پاک کردن اشکای روی صورتم…
+علی جان چی شده؟ بیا سوار ماشین شو؛ تو مسیر بهم بگو چی شده! شاید بتونم کمکی بهت بکنم. اینطوری هم تو از مشکلت میگی هم من به مراسم دعایی که قولش رو دادم میرسم.
-آخه… آخه…
+آخه نداره پسرم؛ زودباش سوار شو!
با اینکه دو دل بودم سوار بشم یا نه ولی میدونستم اگه کسی میتونست تو این شرایط آرومم کنه و راهی جلوی پام بذاره حتما همین حاج آقا محمدیه! سوار که شدم حاج آقا هم با چند لحظه تاخیر سوار شد و حرکت کردیم.
+خوب علی آقا، تعریف کن چی شده که اینقدر بهم ریخته و ناراحتی؟
خجالت میکشیدم به حاج آقا بگم چه غلطی کردم. آخه چطور میتونستم بگم من قرص خواب ریختم تو بطری آب مامانم و بعد با مامانم سکس کردم! کلی مِن مِن کردم و دوباره اشک چشمم سرازیر شد:
-حاج آقا… نمیتونم بگم؛ خجالت میکشم!
حس کردم حاج آقا هم خیلی کنجکاو شده بدونه چه کاری انجام دادم و مدام اصرار میکرد که بگو.
+ما روحانیون هم یه جورایی دکتر هستیم. البته دکتر روح! پس میتونی به من اعتماد کنی و بدون خجالت حرفت رو بهم بزنی.
-واقعا نمیدونم چطور باید بگم… اجازه بدید یکم فکر کنم.
+فکر کردن نداره! هرچی که هست بگو؛ اصلا هم نمیخوام معذب باشی.
-راستش حاج اقا یادتونه درباره دیدن فیلم های غیر اخلاقی صحبت کردید؟ حقیقتش دوستم یکی از همون فیلما بهم داد و…
حاج اقا حرفم رو قطع کرد و سریع جواب داد:
+فهمیدم! شیطان در بدن یه دوست ناباب قرار گرفته و یه فیلم مبتذل بهت داده. جناب عالی هم فریب شیطان رو خوردی و فیلم رو دیدی و لابد هم گناه کبیره خودارضایی رو انجام دادی! الان هم که کار از کار گذشته پشیمان هستی! درست میگم؟
دوباره سرم رو از خجالت پایین انداختم. روم نشد بگم کاش فقط گناهم اینی بود که شما میگین. گناه من خیلی بزرگتر و بدتر از اینه! من به نزدیکترین محرم خودم یعنی مامانم قرص خواب دادم و بهش تجاوز کردم. زبانم توی دهنم خشک شده بود و کلا لال شده بودم. از خجالت سرخ شده بودم و شدید عرق میریختم.
+احسنت به تو علی جان که این طور متوجه اشتباهت شدی و نادم و پشیمانی!
خدا ارحمن الراحمین است؛ همین که تو متوجه گناهت شدی و توبه کنی و البته دیگه اون گناه رو انجام ندی به بزرگی خودش گناهت رو میبخشه. الان هم دیگه اینقدر ناراحت نباش! ببین رسیدیم به حسینیه؛ بیا باهم بریم دعای ندبه بخونیم تا بعدش برسونمت خونتون و بیشتر صحبت کنیم.
-تا شما ماشین رو پارک کنید برین داخل حسینیه من هم دستشویی میرم و وضو میگیرم و میام حاج آقا
****
اصلا حوصله شرکت کردن توی مراسم دعا رو نداشتم و از حاج آقا محمدی هم خجالت میکشیدم.
همین جور سر درگم و کلافه قدم میزدم. تنها چیزی که یکم آرومم میکرد همین بود. مدام تو ذهنم یکی میگفت علی توبه کن اگه دیگه این کار رو نکنی خدا میبخشه. فکر کنم چند ساعتی میشد که بی هدف تو خیابان قدم زده بودم. بالاخره به این نتیجه رسیده بودم حالا که توبه کردم خدا منو بخشیده و کمی از عذاب وجدانم کم شده بود. حسابی خسته و گرسنه شده بودم.
تصمیم گرفتم برم خونه و اگر مامانم بیدار هم شده باشه زیاد جلو چشمش نباشم و عادی برخورد کنم که به چیزی شک نکنه. کنار خیابان ایستادم تا تاکسی بگیرم. موبایلم زنگ خورد. ارسلان بود؛ حس و حالش رو نداشتم باهاش حرف بزنم و جوابش رو ندادم. ولی انگار نمیخواست بیخیال بشه و دوباره داشت زنگ میزد.
-الو… سلام ارسلان…
الو…کجایی تو؟ علی چرا موبایلت رو جواب نمیدی؟
-تو خیابون هستم دارم میرم خونمون.
+بیا خونه ما که یه فکر بکر کردم برات!
-چه فکری؟ اونم برای من؟
+بیا اینجا بهت میگم… البته اگر مامان جونت بهت اجازه میده و نمیترسی قیمه قیمت کنه.
بی حوصله بودم و زیاد انگیزه نداشتم برم خونه ارسلان. یه جورایی ارسلان و اون فیلم سکس پسر و مادر که فرستاده بود رو مقصر حال بد و عذاب وجدانم میدونستم. ولی اگه نمیرفتم مسخرم میکرد که بچه ننه هستی و مامان جونت اجازت نمیده جایی بری. یه حس کنجکاوی هم تو وجودم بود که می گفت باید بری و بفهمی چه فکری داره.
****
به خودم که اومدم جلوی در خونه ارسلان بودم. هنوز دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه. میخواستم برگردم که موبایلم زنگ خورد.
-الو…
+کجایی علی چرا نیومدی؟ مامان فولاد زره اجازه بهت نداد بیای؟
-زر مفت نزن! دم در خونتون هستم در رو باز کن.
+افرین پسر شجاع! بیا داخل سریع…
در که باز شدم و قدم اول رو که گذاشتم تو خونه ارسلان تمام صحنه های دفعه قبل به سرعت برق از جلو چشمام گذشت. من که نیم ساعت نمیشد توبه کرده بودم و تا چند دقیقه قبل از سکس متنفر شده بودم، با وارد شدن به خونه ارسلان و یاد آوری اون اتفاقات سکسی دوباره شهوت وجودم شعله ور شده بود. کیرم به حدی سیخ و بزرگ شده بود که به وضوح از روی شلوار هم قابل تشخیص بود.
داشتم کیرم رو توی شلوارم جا به جا میکردم که اینقدر تابلو نباشه که با صدای خنده ارسلان متوجه حضور ارسلان شدم.
+علی چیکار میکنی؟ ایرانیه کیفیت نداره کنده میشه ها!
با دستپاچگی گفتم:
-چی… چی ایرانیه؟
ارسلان این بار خندش بلندتر شد و جواب داد:
+کیرت رو میگم ایرانیه. نکنیش بدبخت بشی!
-ن…نه…اصلا به تو چه! چقدر فضول شدی! به توی شرت آدم هم کار داری!
+تقصیر منه که به فکرت بودم نخواستم کیرت که اندازه هسته خرماست کنده بشه.
-وای وای خندیدم. بعدش؟
+زود بیا داخل! فقط خودم و آرام خونه هستیم.
****
وارد اتاق ارسلان شدم؛ دیدم عکسهای سکسی تر و بیشتری به دیوار اتاقش زده و طبق معمول کامپیوترش یه فیلم سکسی پخش میکرد. توی فیلم یه مرد سیاه پوست داشت یه دختر نوجوون مو طلایی رو وحشیانه جر میداد.
+چیه؟ باز میخوای ادای بچه مومنها رو در بیاری گیر بدی به عکسهای دیوار؟
نیست تو هم خیلی حرف گوش میدی؟مگه دیوانم یاسین تو گوش خر بخونم هرچی بگم زشته که تو کار خودت رو میکنی؛ پس هیچی نمیگم. حوصله و انگیز کلکل با تو رو هم ندارم.
+آفرین پسر! خوب کاری میکنی حرف مفت نمیزنی!
-خوب خوبه پرو نشو… ولی جون من این چه فیلمی هست گذاشتی! بدبخت دختره رو داره میکشه.
+آهان یادم رفته بود علی آقای ما فقط سکس مادر و پسر دوست داره.
و دوباره زد زیر خنده.
-مرض! رو آب بخندی! اصلا هم اینجوری نیست.
+باشه تو که راست میگی؛ پشت گوشای منم مخملیه.
_ول میکنی یا نه؟! اصلاحوصله ندارم. میگی چیکارم داشتی یا برم؟
+وای وای چه به اقا هم زود بر میخوره.
حالا بیا بشین ی چیزی بیارم بخوری بهت میگم.
رفتم نشستم رو تختش و ارسلان هم یک فیلم سکسی ایرانی پلی کرد و گفت تا اینو ببینی منم برم ی چیزی بیارم بخوریم. آفتاب که خورده تو مغزت آمپرت رو برده بالا؛ این بیارتش پایین آروم بشی!
بعد هم از اتاق رفت بیرون. با بیحوصلگی داشتم فیلم سکسی رو جلو عقب میکردم که از حرف زدنشون متوجه شدم پسره دوست دخترش رو راضی کرده بوده و آورده خونه خالی تا سکس کنن. حالا که اومدن دوست دخترش داره براش ناز میکنه و هر چی میخواد لباسش رو در بیاره یه ادایی در میاره و نمیزاره. مدام ادامه میده تا دوست پسرش نازش رو بخره و برای دیدن لخت دوست دخترش له له بزنه.
حس کردم دختره با اینکارش بدجور داره پسره رو حشریتر میکنه. با دقت بیشتری داشتم فیلم رو نگاه میکردم و کیرم از خواب عمیقی که رفته بود یواش یواش بلند میشد. یکدفعه حس کردم یکی پشت سرم ایستاده:
-ارسلان دهنت سرویس! تو عجب فیلمهایی داری؛ با دیدنشون شهوت آدم میزنه بالا! دیدی هی میگی علی تو فقط از فیلم سکسی مادر و پسر خوشت میاد؛
الان این فیلم سکسی گذاشتی که…
دستش رو گذاشت رو شونهام. سریع سرم رو برگردوندم؛ به تته پته افتادم و به زحمت سلام کردم. داشتم از خجالت آب میشدم؛ آرزو کردم ای کاش زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه. اصلا حواسم به حرفام نبود که چه سوتی و آبروریزی کرده بودم.
+سلام من آرام هستم؛ دختر عمه ارسلان!
بعد هم با یک لبخند شیطنت آمیز ادامه داد:
●بفرمایید؛ ارسلان گفت براتون شربت بیارم.
حسابی هنگ کرده بودم. دست و پام رو گم کرده بودم و اصلا نمیدونستم چی باید بگم یا اصلا چیکار باید بکنم.
خدا لعنتت کنه ارسلان! یکی نیست به این پسر نفهم بگه اخه ابله تو خودت برام فیلم سکسی گذاشتی ببینم بعد به دختر عمت میگی برای دوستم شربت ببر؛ پاک آبرومون رو برده پسرهی عوضی!
رشته افکارم رو پاره کرد و با تمسخر بهم گفت:
●ببخشید در باز بود اومدم داخل؛ انگار بد موقع مزاحمتون شدم. داشتید با دقت فیلم مهیج میدیدین؛ درسته؟
-ن…ن…نه! اشتباه نکنید! یه فیلم تحقیقاتیه در مورد روابط زناشویی که توی مدرسه دادن تا دربارش مقاله بنویسیم.
اینقدر دستپاچه شده بودم که اصلا حواسم نبود چه کسشعری دارم میگم؛ حتی حواسم نبود فیلم رو هم قطع کنم. از شانس بد فیلم هم به قسمتی رسیده بود که پسره داشت وحشیانه تو کس دوست دخترش تلنبه میزد و صدای تلنبه زدن و آه و ناله های دختر کل فضای اتاق رو پر کرده بود.
سرم رو از شرم و خجالت پایین انداخته بودم و نمیتونستم به آرام نگاه کنم.
●بله؛ چه فیلم تحقیقاتی جالبی هم هست! لابد قرار تحقیق کنید و متوجه بشید پسره چقدر تلنبه زده و پاره کرده دختر بی چاره رو که آب از کسش بزنه بیرون. فقط موندم چرا تو مدرسه ما از این فیلم های تحقیقاتی نمیدن و حتی ممنوعشون هم کردن.
واقعا زبونم بند اومده بود. بدجور فشار عصبی رو داشتم تحمل میکردم و هرلحظه انتظار داشتم سکته رو بزنم.
کیر شق شدم هم لحظه به لحظه کوچیک و کوچیکتر میشد.
-چی؟ متوجه نشدم… اصلا ببخشید من باید برم دیرم شده.
●چیه علی اقا؟ چرا اینقدر خیس عرق شدی؟! ارسلان که خسیس و گداست از این فیلم های تحقیقاتی ناب نمیده ما هم ببینیم! درسام رو خوندم، حوصلم هم سر رفته. لطفا اجازه بدید کمکتون کنم تا تحقیقات و مقالتون رو زودتر انجام بدین!
-نه…نه… ممنونم بعدا خودم مقاله رو تمام میکنم.
●دارین تعارف میکنین؟ اصلا بخاطر اینکه یکدفعه وارد شدم و ترسوندمتون حتما باید جبران کنم و تا کمکتون نکنم نمیتونم خودم رو ببخشم. شما که نمیخوای من عذاب بکشم؟!
اینقدر یکدفعه همه چیز پیش اومده بود و کلا مغزم هنگ کرده بود که یادم رفته بود همین دو روز پیش ارسلان فیلم سکسش با آرام رو برام فرستاده بود.
پس آرام هم خودش تنش میخوره و اهل سکسه! این که یادم اومد استرسم کمتر شد و به خودم مسلط شدم.
همینطور که هنوز سرم پایین بود گفتم: -خوب راستش اصلا دوست ندارم کسی بخاطر من عذاب بکشه! ولی این تحقیق رو قراره با ارسلان انجام بدیم و اگه الان بیاد و ببینه من با دختر عمهاش داریم تحقیق رو جلو میبریم ناراحت میشه.
●ارسلان با من؛ قول میدم ناراحت نشه! تازه اون تنبل خان خوشحالم میشه که کارش رو یکی دیگه به جاش انجام بده.
بعدم ارسلان رفت نهار بخوره تا برگرده من بجاش کمکت میکنم که کارتون عقب نیفته.
واقعا هنگ کرده بودم و دیگه نمیدونستم باید جوابش رو چی بدم. یکدفعه آرام از روی شلوار دستش رو گذاشت روی کیرم که از استرس و شرم انگار به خواب زمستانی عمیقی فرو رفته بود. همین که سرم رو بلند کردم تا بگم داری چه غلطی میکنی، زبونم بند اومد.
چی داشتم میدیدم؟ یه دختر به زیبایی حوریهای بهشتی با یه لباس مینی ژوب سفید سکسی که سینههای سفید و درشتش به وضوع قابل دیدن بود.
با چشمان آبی مثل دریا و موهای بلند و طلایی که به زیبایی درخشش خورشید بود. علاوه بر اینا رژ لب قرمز خوش رنگی که به لبای غنچه ایش زده بود هم حسابی تحریک کنندهاش کرده بود!
انگار مثل یه مجسمه سرجام میخ کوب شده بودم. حتی پلک هم نمیزدم؛ چه برسه به اینکه بخوام با مالیدن کیرم توسط آرام مخالفت کنم.
آرام هم انگار متوجه شوک دوباره من شده بود و وقتی دید من توان مخالف کردن با کارش رو ندارم، با شدت و سرعت بیشتری کیرم رو مالید. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم کیرم سیخ شد و راحت از زیر شلوارم به چشم میومد.
آرام متوجه شده بود که من کاملا حشری شدم و هرکاری بکنه مخالفتی نمیکنم. کمربند و دکمه شلوارم رو باز کرد و شلوار و شورتم رو یک جا کشید پایین. با دیدن کیر سفید و شق شدم گفت:
●جووون… چه کیری داری!
کیرم رو گرفت و مستقیم کرد تو دهنش! خیلی ماهرانه شروع کرد به خوردن کیرم و لیس زدن تخمام. این اولین باری بود که کسی برام طوری کیرم رو میخورد که اینقدر لذت بخش باشه.
به اندازهای حشری شده بودم که یادم نبود کجا هستم و پشت سر هم داد میزدم که بخور، بخور، همه کیرم رو بخور! سر آرام رو گرفتم تو دستم و سرعت ساک زدنش رو بیشتر میکردم. سرش رو طوری فشار میدادم سمت خودم که کل کیرم بره تو حلقش.
اینقدر هیجان زده شده بودم و تو اوج لذت بودم که چشمام رو بستم و خیلی زود آبم رو تو دهن آرام خالی کردم؛ بعد هم بیحال افتادم روی تخت.
نمیدونم چقدر گذشته بود؛ چشمام رو که باز کردم دیدم آرام با چهره ناراحت و عصبانی کنار تخت نشسته و داره منو نگاه میکنه.
ترسیدم به خاطر خالی کردن آبم توی دهنش ازم شاکی شده باشه و شروع کردم به عذرخواهی کردن…
-ببخشید… نمیخواستم اینطوری بشه؛ خیلی ناخواسته بود. شما اینقدر حرفهای خوردید که نتونستم خودم رو کنترل کنم.
●فکر میکردم فقط ارسلان بیشعوره؛ ولی انگار همه پسرها ازش سهمی از شعور ندارن!
-من غلط کردم! به جان مامانم دست خودم نبود یکدفعه آبم توی دهنت اوند.
●از این ناراحت نیستم؛ این آب توی دهن ریختن که به لطف دوست جناب عالی ارسلان خان برام عادت شده. ناراحتی من از اینه که شما پسرها فقط به فکر خودتون هستین و وقتی ارضا میشین یادتون میره که ما هم نیاز به ارضا شدن داریم.
-وای بخشید؛ حق دارین. من الان چیکار میتونم بکنم؟ هرکاری بگین انجام میدم.
●خنگی مگه؟ همونطور که من تو رو ارضا کردم تو هم منو ارضا کن.
-یعنی باید چیکار کنم؟!
با کلافگی دستی تو موهاش کرد و گفت: ●تو خودت رو به خنگی زدی یا واقعا نمیفهمی؟
همینطوری که روی تخت خوابیده بودم هاج و واج داشتم نگاهش میکردم که عصبانی شد و بلند شد. شورتش رو با یه حرکت درآورد و اومد روی تخت. با کس و کونش روی صورتم نشست و گفت:
●یعنی اینقدر برام کسم رو بخوری و بلیسی که منم ارضا بشم. الانم زود باش! نمیخوای که مدیون من بمونی؟
داشتم زیر بدنش خفه میشدم اما این کارش و لحن دستور دادنش دوباره داشتم حشریم میکرد. یاد کس مامانم افتادم که با چه ولع خاصی خورده بودمش؛ کس آرام که خیلی هم جوانتر و ترو تازه بود!
شروع کردم اول با زبونم روی کسش رو لیس زدن؛ حسابی که لیس زدم و کسش خیس شد با دندانم چوچولش رو گرفتم و کسش رو پشت سر هم مک میزدم.
زبونم رو کردم توی کسش و میچرخوندم. انگار کارم رو خوب انجام داده بودم که صدای آه و ناله آرام هم بلند شده بود. داشت لذت میبرد و کسش رو بیشتر تو دهن و صورتم فشار میداد.
یکم جا به جا شد و با سوراخ کونش نشست روی صورتم. داشتم با زبونم سوراخ کونش رو لیس میزدم. همون موقع دست انداختم و سینه هاش رو هم گرفتم توی دستم و میمالیدمشون. آرام هم با کف پاهاش کیرم رو یواش برام میمالید .
جوری تو اوج لذت بودیم که صدای آه و ناله دوتامون حسابی بلند شده بود. آرام رو به هرزحمتی که بود از روی خودم کنار زدم و بهش گفتم که دیگه نمیتونم طاقت بیارم و میخوام بکنمت.
آرام یه نگاه اخم آلود کرد و گفت:
●من پرده دارم؛ نمیتونم بهت بدم.
بدجور ضد حال خوردم. یکدفعه یاد فیلم سکسش با ارسلان افتادم و جواب دادم خوب از کون بده.
●دیگه پرو نشو. از کون درد داره!
میخواستم بگم چطور به ارسلان از کون دادی اما ترسیدم ارسلان بفهمه و شاکی بشه که چرا گفتم فیلم سکسش با آرام را دیدم.
-خواهش میکنم قبول کن؛ بدجور کیرم سیخ شده؛ ببین اگه ارضا نشم حالم خراب میشه.
با هر روشی که میشد، با خواهش، التماس و زبون ریختن بالاخره راضی شد که سر کیرم رو بکنم تو کونش. قرار شد اگه دردش گرفت در بیارم و ادامه ندم.
حسابی با کرمی که روی میز ارسلان بود سوراخ کون آرام رو چرب کردم و بعد هم کلی از کرم به کیر خودم زدم تا راحت بره تو کونش و دردش نگیره.
به نظرم سوراخ کونش الان دیگه آماده بود. گفتم حالت داگی بشه و بعد هم خودم رفتم پشتش. کیرم رو گرفتم توی دستم و یکم دم سوراخ کونش رو با سر کیرم مالیدم. همین که خواستم کیرم رو وارد کون آرام کنم ارسلان وارد اتاق شد و داد زد دیگه کافیه!
+چشمم روشن علی اقا! داری چه غلطی میکنی؟
با دیدن ارسلان رنگم پرید و دوباره دچار شوک شدم. کیر سیخم در کسری از ثانیه خوابید؛ زبونم لال شده بود و نمیدونستم چه جوابی به ارسلان باید بدم.
ارسلان اومد روی صندلی پشت میز کامپیوترش نشست و گفت:
+دوتاتون خوب ببینید!
بلافاصله یه فایل رو باز کرد. وای چی میدیدم! با دوربین مخفی که تو اتاقش کار گذشته بود از تک تک لحظههای سکسمون فیلم گرفته بود.
ارسلان یه نگاه به چهره بهت زده و نگران من کرد و سری تکان داد و بعد گفت:
+خوب گوشات رو باز کن علی! خودت خوب میدونی آدم نامردی نیستم که بخوام با این فیلم ازت سوء استفاده کنم.
الان هم فقط این فیلم رو نشونتون دادم که بدونین میتونم با زور و تهدید آبرو به هرخواستهای که دارم برسم. ولی من دوست ندارم کمکی که ازتون میخوام با زور و اجبار باشه.
آرام با ناراحتی گفت:
●خیلی نامردی ارسلان… چرا ازمون فیلم گرفتی؟
ارسلان نیش خندی زد و جواب داد:
همینطور که گفتم من نمیخوام به اجبار برام کاری بکنید. این فیلم هم فقط برای یادگاری و احتیاط پیش خودم نگه میدارم.
دوباره با تته پته گفتم:
-حالا مگه… حالا مگه چه کار و کمکی از ما میخوای؟
+این شد یه سوال درست و حرف حساب! کار سختی نیست؛ نگران نباش. میخوام هر کاری میتونی بکنی تا آرام تو موسسهای که مامان جونت مدیره ثبت نام و استخدام بشه!
داشتم از خواسته ارسلان شاخ در میاوردم! با تعجب گفتم:
-آخه چرا میخوای آرام تو موسسه ثبت نام بشه!؟
+فعلا فضولیش به تو نیومده! بعدا اگر لازم شد بهت میگم. فقط اینو بدون که اگه بتونی مامان جونت رو راضی کنی اولین نفعش برای خودته و میتونی کار نیمه تمام امروزت رو تمام کنی. اگه کارت رو انجام بدی بهت اجازه میدم آرام رو از کون بکنی و لذت کردن یه شاه کون ره تجربه کنی. الان هم زود لباسات رو بپوش و برو تا مامان فولاد زرهت خودت رو هم از خونه پرت نکرده بیرون!
یه نگاه به آرام کردم؛ دیدم که سرش رو انداخته پایین و داره آروم گریه میکنه. دلم برای آرام میسوخت که داشت اشک میریخت. میخواستم برم دلداریش بدم که ارسلان گفت:
+مگه نشنیدی چی گفتم؟ زودتر پاشو لباسات رو بپوش برو تا مامانت بخاطر دیر اومدن از سر در خونتون دارت نزده!
لباسهام رو پوشیدم و رفتم سر آرام رو بوسیدم. بهش گفتم نگران نباش و قول دادم نذارم مشکلی براش پیش بیاد. بابت همه چیز ممنونم ازش تشکر کردم و بعد هم خداحافظی!
بعد یه نگاه از روی عصبانیت به ارسلان کردم و گفتم:
-به جون مامانم اگه آرام رو اذیت کنی بد بلایی سرت میارم!
ارسلان با خنده زد رو شونهام و گفت:
+به نفع هردوتاتونه که کاری که ازت خواستم زودتر انجام بشه قهرمان عاشق پیشه!
از در خانه ارسلان زدم بیرون و با یه دنیا سوال و دلواپسی و نگرانی راهی شدم به سمت خونمون.
ادامه دارد…
دوستان حدس برنین و نظر بدین که چرا ارسلان میخواد علی کاری کنه تا آرام توی موسسه مامانش ثبت نام بشه؟
دست نوشته ای از:Moban
نوشته: موبان دختر آریایی