عاشقتم میسترس 14(قسمت آخر )
–
-دیوونه این چه کاری بود که کردی .. -داشتم از حال می رفتم . همه جا رو تار می دیدم . حس کردم گوشام سنگین شده -دیوونه .. دیوونه ! کی بهت گفت این کارو بکنی . می ذاشتی من بمیرم و راحت شم . -خیلی آروم بهش گفتم . من اینجا رو خود خواهی کردم . نمی تونستم زندگی بی تو بودنو تحمل کنم .. منو ببخش خیلی خود خواه بودم .. این جوری … راحت ترم .. فقط یادت باشه گفتی که همه عشقا واسه هوسه .. یادت باشه که هیچوقت بهم نگفتی که دوستم داری .. هیچوقت موهامو نوازش نکردی .. هیچوقت خودت نخواستی که منو ببوسی .. دیگه نمی تونستم حرف بزنم . حالم داشت بهم می خورد . -نهههههه نهههههه .. تو نباید منو تنها بذاری .. نباید بمیری . نباید تنهام بذاری ..-باید برسونمت بیمارستان .. به کمک دستای اون یه خورده سرمو بالا آورده و گفتم دیگه همه چی تموم شد تموم شد . یه لبخند تلخی از روی درد تحویلش داده و گفتم حالا کارت سخت میشه .. از نو باید بری دنبال اسلیو .. این دم آخری غصه اینو می خوردم که یکی دیگه جای منو می گیره . این آخرین چیزی بود که بعدا یادم میومد تا این که چشم باز کرده خودمو رو تخت بیمارستان دیدم . نمی دونستم چه خبره . آدمایی رو که دور و برم بودند نمی شناختم . نمی دونستم واسه چی اونجا دراز کشیدم . نمی دونستم . یکی یکی آدمارو به خاطر می آوردم . همه منو می بوسیدند . مادرو خواهرم اشک می ریختند و خدا رو شکر می کردند . یه چیز قلمبه ای رو روی شکمم حس می کردم چقدر می سوخت . اونجا شده بود گلستان .. یکی مث فرشته ها بهم نزدیک شد . نمی دونم چی شد که همه اونجا رو واسه ما دو تا خلوت کردند .. صبورای من پیشم بود .. همه چی یادم اومده بود . من زنده بودم . -همش تقصیر منه صابر .. -صبورا الان تنهایی ;/; -منظورت چیه ;/; دستشو میون دو تا دستام گرفته و گفتم من حالم خوب میشه بر می گردم پیشت . خودم هرچی بگی گوش می کنم . خودم میشم غلامت . مثل همون چند روزی که کنارت بودم . دیگه هرچی بگی گوش می کنم . اون جایزه ها رو هم نمی خوام .. با شلاقهای محکمت منو بزن .. موم شمع داغو بریز رو تنم .. دست و پاهامو ببند .. بذار در هوس تو بسوزم .. ولی کسی رو جای من نیار .. صبورا همچنان اشک می ریخت . دیگه ازت نمی خوام موهامو نوازش کنی . ازت نمی خوام منو ببوسی .. ازت نمی خوام بغلم کنی . باشه هرجوری دوست داری فکر کن .. فکر کن که مردا همه هوسبازن .. من خودم نوکری تو رو می کنم . یه خورده زخمم بهتر که شد میام پیشت . دیگه بهت نمیگم عاشقتم . دیگه نمیگم دوستت دارم . می دونم که تو به اینا اعتقادی نداری . تو رو به هرچی که اعتقاد داری قسمت میدم جای من کسی رو نیاری .. هرچی بخوای همون میشم . دستشو گذاشت رو لبم . قطره های خوشگل اشکش می ریخت رو گونه هام . یه دستشو فرو برده بود لای موهام .. رومن خم شد و لبامو بوسید . -دوستت دارم صابر .. عاشقتم .. منو ببخش .. منو ببخش . صبورا می خواست بره چون خونواده ام بودند سختش بود زیاد بمونه -بازم بهم سر می زنی ;/; دیگه کسی رو که جای من نمیاری .. -صابر دیوونه ! من دوستت دارم . شکمت چاقو خورده .. مخت که چاقو نخورده . دستشو گرفتم نذاشتم که بره . هنوز چشاش پر اشک بود . -یه بار دیگه بهم بگو دوستم داری .عاشقمی .. درهمین لحظه درباز شد من به عنوان احترام به فامیلا دستمو ول کردم .. اون یه حرکتی به لباش داد . فکر کنم گفت دوستت دارم .. من خواب نمی دیدم . من بیدار بودم . اون دوستم داشت . یعنی اینا رو واسه دلخوشی من گفته بود ;/; از این که به خاطرش خودمو به خطر انداخته بودم ;/; دلم می خواست زود تر پاشم و برم . برم دنبالش . دلم می خواست بازم واسش بمیرم . هرچند این دفعه رو نشد که بمیرم . موبایلمو که داشتم . شب واسش زنگ زدم . بابام پیشم بود با این حال خیلی آروم باهاش حرف می زدم . -صابر امروز وقت رفتن نتونستم یه بار دیگه بهت بگم دوستت دارم عاشقتم . نشد بقیه اومده بودند . اگه دوست داری و دلت می خواد که بهت بگم دوستت دارم عاشقتم اینو حالا بگم ;/; می خوای بشنوی ;/; -آره صبورا . میسترس صبورای من ! می خوام بشنوم . می خوام بشنوم .. صبورا بار ها و بار ها این واژه ها رو واسم تکرار کرد -ببینم تنهایی ;/; -دیگه عصبی ام نکن . صابر تو هنوز منو میسترس خودت می دونی ;/; -آره -پس میسترس بهت دستور میده دیگه این سوالو تکرار نکنی .. داری میشی مثل قاسم که حالا افتاده گوشه زندون .. اونم وسواس و حساس بود . می دونم هیچوقت ازم نمی خوای که باهات ازدواج کنم ولی اگه این اخلاقو داشته باشی و بددل باشی و بهم اعتماد نکنی ترجیح میدم همین جور مجرد بمونم .. -تو جدی میگی صبورا ;/; ممکنه باهام ازدواج کنی ;/; به فکرش افتادی ;/; -ببینم هنوزم منو به عنوان میسترس خودت قبول داری ;/; -آره – شده تا حالا میسترس تو به اسلیو خودش حرفی بزنه و بزنه زیرش ;/; .. وقتی که با هم خداحافظی کردیم باورم نمی شد این قدر خوشبخت باشم . بالاخره ترخیص شدم .. همکلاسی هام چه توی بیمارستان و چه در دانشگاه واسم سنگ تموم گذاشته بودند . شده بودم پسر شجاع … دلم می خواست با صبورای خودم تنها باشم . چند ساعت گذشت تا تونستم یه گوشه ای از فضای سبز دانشگاه رو مال خودمون بکنیم . یه خورده پاهامو دراز کرده بودم تا شکمم درد نگیره .. صبورا دیگه بوی سیگار نمی داد . – یه خورده که حالم بهتر شد میام پیشت .. -صابر هنوزم می ترسی که من یکی دیگه رو بیارم جای تو ;/; -من که همچین حرفی نزدم -ولی می دونم ترست از اینه . مگه من قبل از تو اسلیو داشتم ;/; -ببینم بوی سیگار نمیدی -خیلی کمش کردم -واسه چی -به خاطر تو -دوست نداری بیام پیشت ;/; مثل گذشته ها ;/; -فکر خونواده ات نیستی ;/; -صبورا هنوزم دوستم داری ;/; هنوزم حاضری بگی که عاشقمی ;/; -چرا که نه چرا که نگم . مگه یه آدم باید احساسات خودشو قایم کنه ;/; صابر دوستت دارم . تو رو به خاطر همه دیوونگیها و سادگیهات دوستت دارم . تو داشتی واسه من می مردی .. تو به من درس بزرگی دادی . این که همه آدما رو به یه چش نبینم . این که عشق هیچوقت نمی میره . حتی اگه بخواهیم اونو زیر پاهای خودمون لهش کنیم بازم در میره و از یه جای دیگه ای سر در میاره . یادت میاد که می گفتی من بدون تو می میرم;/; حالا من بهت میگم صابر .. من بدون تو می میرم . می میرم . -واقعا دوستم داری ;/; -تو چی صابر ;/; مگه عشق که می خواست بیاد تو خونه دلت درزد که در خونه منو هم بزنه ;/; سرشو میندازه پایین و هرجا که دلش خواست میره . -پس من واسه همیشه مال توام ;/; -چرا جمله رو از اون ور نگفتی ;/; -واسه این که من اسلیو توام . -ببینم اگه جراتشو داری منو همین جا ببوس .. راستش جراتشو نداشتم ولی اون با یه مکث لبامو بوسید . کسی ندید ولی اگرم دیده باشه مهم نیست . منم برای همیشه مال توام صابر .. عزیز دلم . منم مال توام متعلق به تو .. یه چیزی ازت بپرسم صبورا ;/; -بپرس -با من ازدواج می کنی ;/; -به همون جونی که می خواستی فدام کنی قسم که آره .. آره فدات شم عزیزم . چرا که نه . -حتما ;/; هرچند می دونستم اون دیگه خودشو ارباب من نمی دونه ولی به شوخی و خنده گفت تو هنوز به میسترس صبورا اعتماد نداری ;/; -دوستت دارم .. می میرم برات .. عاشقتم ..عاشقتم میسترس … پایان .. نویسنده .. ایرانی