من هرزهام، باور کن
دو بار نزدیک بود لو برم. اولین بار خونه پدرشوهرم بود. بعد از ظهر شد و باید همهشون میرفتن مجلس ختم یکی از اقوامشون. من بهونه آوردم که سرم درد میکنه و نرفتم. اما بچهام خودش رو به عمهاش چسبوند و رفت. از فرصت استفاده کردم و رفتم توی اتاق خواهر شوهرم و ولو شدم روی تختش. چند دقیقه گذشت که متوجه شدم برادرشوهرم وارد خونه شد. اصلا خبر نداشت که من توی خونه هستم. وقتی دیدمش، جفتمون به ساعت نگاه کردیم. وقتی فهمیدم که هر دو تامون داشتیم محاسبه میکردیم که چقدر وقت داریم، خندهام گرفت. رو به برادرشوهرم گفتم: کمتر از نیم ساعته که رفتن.
برادرشوهرم کمی فکر کرد و گفت: حداقل تا یک ساعت دیگه نمیان.
همین جمله بس بود که برم طرفش و لبهام رو بچسبونم به لبهاش. نه تنها هر بار لذت بیشتری از سکس با برادرشوهرم میبردم، حتی حس میکردم که مهارتم توی سکس هم داره بیشتر میشه. وقتی میدیدم که توی چند دقیقه، میتونم برادرشوهرم رو به اوج شهوت برسونم، حس غرور خاصی بهم دست میداد. چشمهاش خمار میشد و نیاز به من رو فریاد میزد.
هم زمان که از هم لب میگرفتیم، لباسهای همدیگه رو هم در میآوردیم. وقتی کامل لُخت شدیم، رو به برادرشوهرم گفتم: همینجا توی هال؟
برادرشوهرم جواب نداد. همونجا وسط هال، من رو خوابوند روی زمین و بدون مکث، کیرش رو فرو کرد توی کُسم. توی پوزیشن میشنری، عاشق این بود که با دستهام کونش رو لمس کنم. دستهام رو گذاشتم دو طرف کونش و بهش فهموندم که با سرعت بیشتری توی کُسم تملبه بزنه. صدای شالاپ شلوپ حرکت کیرش توی کُسم، بیشتر تحریکم میکرد. پاهام رو بیشتر بالا گرفتم تا بیشتر بتونم برخورد بیضههاش رو با پایین کُسم و سوراخ کونم حس کنم. هم زمان که داشت با شدت و سرعت توی کُسم تلمبه میزد، دوباره از هم لب گرفتیم. چشمهام رو بستم و با سلول به سلول بدنم، تمام اعضای بدن برادرشوهرم رو حس کردم. همیشه فکر میکردم که یک زن هرگز نمیتونه یک مَرد رو در اختیار داشته باشه یا کنترلش کنه. اما وقتی به تماس کیر برادرشوهرم و داخل کُسم متمرکز میشدم، انگار تمام وجودش داخل منه. مطمئن بودم که در اون لحظه، بَرده و مطیعِ بدون چون و چرای خودمه. به عبارتی من زن بودن رو از طریق برادرشوهرم یاد گرفتم.
تو اوج سکس و شهوت بودیم که با صدای درِ اصلی خونه به خودمون اومدیم. وقت این رو نداشتیم که ببینم چه کَسی داره وارد خونه میشه. هر دو تامون لباسهامون رو برداشتیم و رفتیم توی اتاق خواهرشوهرم. خیلی سریع لباسهامون رو پوشیدیم. وقتی متوجه شدم که شوهرمه، رو به برادرشوهرم گفتم: الان چیکار کنیم؟
برادرشوهرم گفت: خیلی ضایع است که الان دو تایی با هم از اتاق خارج بشیم. تو برو بیرون، من همینجا میمونم. چند دقیقه دیگه، از پنجره اتاق میرم بیرون و دوباره بر میگردم داخل. تو زودتر برو تا دنبالت نگشته. یک نفس عمیق کشیدم و از اتاق خواهر شوهرم خارج شدم. با لبخند به شوهرم سلام کردم و گفتم: سلام، زودتر اومدی.
شوهرم خسته کار بود. ولو شد روی کاناپه و گفت: امروز کارمون زودتر تموم شد.
لحنم رو مهربون کردم و گفتم: خسته نباشی عزیزم. برم برات چای بریزم تا یکمی خستگیات در بره.
-بقیه کجان؟
+رفتن مجلس ختم.
-آهان یادم اومد. بچه کجاست؟
+همراهشون رفت.
-تو چت شده؟ چرا این همه عرق کردی؟ چرا موهات پریشونه؟
از سوال شوهرم جا خوردم. اصلا حواسم نبود که بدن و سرم کلی عرق کرده و موهام پریشونه. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: از خواهرت چند تا حرکت ورزشی یاد گرفتم.
شوهرم تعجب کرد و گفت: اون تنبل اگه ورزش بلد بود که این همه چاق نمیشد.
لحنم رو جدی کردم و گفتم: وا چرا اینطوری میگی؟ هر آدمی از یک جایی شروع میکنه دیگه. یه وقت اینطوری بهش نگیا، گناه داره. فعلا داره مخفیانه ورزش میکنه. از همین طعنه زدنها میترسه.
شوهرم شونههاش رو بالا انداخت و گفت: آخرش سر از دنیای شما زنها در نیاوردیم. یکمی زعفرون هم توی چای من بریز.
خودم رو لوس کردم و گفتم: چَشم عزیزم.
داخل آشپزخونه بودم که برادرشوهرم وارد خونه شد. ترسیدم نکنه شوهرم به چهره عرق کرده اون هم شک کنه. سریع رفتم توی هال و رو برادرشوهرم گفتم: سلام.
عرقِ صورت و موهاش رو کامل خشک کرده بود. حتی احساس کردم تو همون چند ثانیهای که باهام چشم تو چشم شد تا جواب سلامم رو بده، استرس من رو فهمید. لبخند آرامش بخشی زد و گفت: علیک سلام عروس خانم.
رو به برادرشوهرم گفتم: دارم چای میریزم، برای شما هم بریزم؟
برادرشوهرم نشست رو به روی شوهرم و گفت: بریز.
بعد رو به شوهرم گفت: شما چه خبرا داداش؟ کار و بار خوبه یا نه؟
چند ثانیه و برای دومین بار با برادرشوهرم چشم تو چشم شدم. نمیتونستم باور کنم که هر دوتامون چطور میتونیم تا این اندازه عوضی و دروغگو و ریاکار باشیم.
دومین بار برای زمانی بود که برادرشوهرم از ایران رفته بود. تصمیم داشتم هر طور شده یک پارتنر برای سکس داشته باشم. اما نمیدونستم که چطوری باید انتخاب کنم. به دوستهای برادرشوهرم اعتماد نداشتم. بیش از اندازه شارلاتان بودن و قطعا برام دردسر میشد. باید یک گزینه انتخاب میکردم که آدم سادهای باشه. بهترین حالت این بود که مثل من متاهل و بچه دار باشه. اینطوری هر دو تامون نقطه ضعفهای مشترک داشتیم.
چند مدت طول کشید و گزینهام رو پیدا کردم. همسایه رو به روی خونه مادرم. در جریان بودم که یک بار سابقه خیانت داشته و زنش کلی داد و بیداد کرده بوده. پس قطعا اهل خیانت بود، فقط شاید دیگه جراتش رو نداشت. اسمش حسین بود و تیپ و قیافهاش هم بدک نبود. فقط لازم بود تا بهش نخ بدم. از طریق مجازی با برادرشوهرم همچنان در ارتباط بودم. ازش مشورت گرفتم و بهم گفت: اگه مستقیم بهش پیشنهاد بدی، سکته مغزی میزنه و حتی یک درصد هم بهت اعتماد نمیکنه. فکر میکنه که زنش تو رو فرستاده تا امتحانش کنی. باید کاری کنی که خودش پیشنهاد بده.
در جواب برادرشوهرم نوشتم: آخه چیکار میتونم بکنم که نظرش جلب بشه و این شهامت رو پیدا کنه که بهم پیشنهاد بده؟
برادرشوهرم نوشت: وقتشه خودت یاد بگیری. از جنده درونت کمک بگیر. اون از خودت باهوش تره.
بعد از چند روز، یک فکر به سرم زد. خونه مادرم، طبقه اول بود. بعضی از واحدهای طبقه اول، از قسمت راه پلهها استفاده میکردن. بقیه اعضای آپارتمان از آسانسور استفاده میکردن. ساعت برگشت از کار حسین و زنش رو میدونستم. هر دو تاشون کارمند بودن. زنش یک ساعت زودتر از خودش میاومد. البته به غیر از پنجشنبهها که زنش اصلا خونه نمیاومد. مستقیم از سر کار میرفت مدرسه دنبال بچهشون و بعدش میرفت خونه مادرش. حسین از سر کار میاومد خونه و سر شب میرفت خونه مادرزنش. پس بهترین انتخاب، پنجشنبه بود.
یک تیپ بیرونی و سکسی زدم. مانتوی جلو باز و تاپ و ساپورت. چند تا پلاستیک خرید میوه رو گرفتم توی دستم. درست وقتی که حسین اولین قدمش رو روی اولین پله گذاشت، یک جیغ آروم کشیدم و وانمود کردم که زمین خوردم. پلاستیکهای میوه رو هم، کف پاگرد پخش کردم. دستهام رو گذاشتم روی رون پام و چهره خودم رو دردناک گرفتم. حسین سریع خودش رو به من رسوند. خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم، روی هَوَل و هیز خودش رو نشون داد. من هم به تک تک نگاهها و رفتار هیزش پالس مثبت دادم و خودم رو براش لوس کردم. نهایتا هم از من شماره تماس گرفت که مثلا پیگیر وضعیت پام بشه. بعدش هم شروع کرد به پیام دادن و مثلا مخ زدن. اولش با پا پس میزدم و با دست پیش میکشیدم تا شک نکنه اما به مرور وانمود کردم که حسین بهترین و سکسی ترین مَرد توی دنیاست و منم مخم داره زده میشه. چند مدت بعدش هم توی خونه خودشون و روی تخت دو نفرهشون، مشغول سکس بودیم. البته از شانس بد، تو همون سکس اول، سر و کله زنش پیدا شد. حسین از من خواست تا زیر تخت قایم بشم. لباسهام رو گرفتم توی دستم و رفتم زیر تخت. حسین هم برای اینکه زنش شک نکنه، پرید توی حموم. زنش از خونه مادرش اومده بود تا یک سری وسایل کیک پزی برداره. اومد توی اتاق و نشست روی تخت. از حسین خواست که درِ حموم رو باز کنه تا باهاش حرف بزنه. میتونستم مُچ پاهاش رو ببینم. داشتم از استرس و ترس سکته میکردم اما ته دلم این استرس رو دوست داشتم! حسین و زنش در مورد یک موضوعی که اصلا نفهمیدم، صحبت کردن. بعدش هم زنش وسایلی که میخواست رو برداشت و رفت.
عسل چهره خودش رو متعجب گرفت و گفت: تو دیگه چه جندهای بودی! البته از تو دیوث تر، اون برادرشوهر کُسکشت بوده. ببین چی پرورش داده.
بردیا هم از خاطرههایی که تعریف کرده بودم، تعجب کرده بود و حسابی توی فکر فرو رفته بود. خواست یک چیزی بگه اما پشیمون شد. لبخند زدم و گفتم: بگو راحت باش.
بردیا به عسل نگاه کرد و گفت: فکر کن اگه زنه میرفت حموم و بعدش حسین و پریسا توی همون اتاق سکس میکردن.
عسل گفت: یا یواشکی برای حسین ساک میزد.
خندهام گرفت و گفتم: مگه داشتیم فیلم سوپر بازی میکردیم.
عسل رو به داریوش گفت: استاد شما درباره افتخارات جندگی زن محترمتون، هیچ نظری نداری؟
داریوش رو به عسل گفت: دارم به مسافرت ترکیه فکر میکنم.
عسل گفت: فکر کردن نداره که. سیما و رضا هم میان. شیش تایی اینقده همدیگه رو میکنیم تا از هر چی دادن و کردنه، حالمون به هم بخوره.
داریوش با دقت به عسل نگاه کرد و گفت: مشکل دقیقا همینجاست. هر چیزی بالاخره تکراری و کسل کننده میشه.
عسل لحنش رو شیطون کرد و گفت: خب برای تنوع، ما زنا شما رو میکنیم.
بردیا رو به عسل گفت: دو دقیقه نمیتونی جدی باشی؟
عسل لب و دهنش رو برای بردیا کج و معوج کرد و گفت: همینی که هست.
رو به داریوش گفتم: فکر نکنم بشه جلوی تکراری شدن هر چیزی رو گرفت. اجتناب ناپذیره.
داریوش یک نفس عمیق کشید و گفت: شاید بشه براش یک راهی پیدا کرد.
با دقت به داریوش نگاه کردم و گفتم: محاله تو الکی در مورد یک موضوع نظر بدی. حتما یک چیزی توی کلهات هست و قبلا در موردش حسابی فکر کردی.
عسل رو به من گفت: آفرین پریسا جون. همینکه به این زودی فهمیدی که داریوش چقدر روانی و عوضیه، یعنی زن زندگی هستی.
بردیا رو به داریوش گفت: خب چطوری میشه جلوی تکراری شدنش رو بگیریم.
داریوش کمی مکث کرد و گفت: فقط دو تا راه داره. اول آدمهای جدید و دوم بازی و قوانین جدید و متنوع.
لحن و نگاه عسل جدی شد و گفت: اوه شت، داستان داره جدی میشه.
از حرف داریوش تعجب کردم و گفتم: یعنی چی آدمها و قوانین جدید؟
عسل نذاشت جواب داریوش رو بدم و گفت: شوهرت میخواد بزرگ ترین فانتزی عمرش رو عملی کنه.
تعجبم بیشتر شد و رو به داریوش گفتم: بزرگ ترین فانتزی تو چیه مگه؟
این بار بردیا نذاشت داریوش حرف بزنه و گفت: تشکیل یک محفل سکسی، مخصوص زوجها. پارتیهای مخفی و خفن و قوانین عجیب و غریب که هر بار باید توی پارتی رعایت بشه.
دهنم از تعجب باز شد و رو به داریوش گفتم: میخوای باند سکسی تشکیل بدی؟ اگه پلیس بفهمه، بدبخت میشیم. اعداممون میکنن. این خیلی سنگ بزرگیه.
عسل گفت: جذابیتش به همین ترسناک بودنشه.
عصبی شدم و رو به عسل و بردیا گفتم: میشه دو دقیقه خفه شین تا خودش جواب بده.
داریوش لحنش رو ملایم کرد و گفت: سالهاست دارم دربارهاش فکر میکنم و قطعا خبر دارم که سنگ بزرگیه و خیلی هم خوب از خطراتش مطلع هستم. توی تئوری، به صورت کامل میدونم که باید چیکار کنیم اما نهایتا اونی که توی عمل قراره اتفاق بیفته، اصلا قابل مقایسه با تئوریهای ذهنی نیست. تشکیل همچین چیزی، شبیه تشکیل یک سازمان پیچیده است. باید همه چی به خوبی چفت و بست داشته باشه. حتی حق نداریم یک باگ امنیتی داشته باشیم. ما به یکی نیاز داریم که به صورت عملی ما رو راهنمایی کنه.
از لحن داریوش مطمئن شدم که جدیه. دلم به شور افتاد. همون استرس و ترسی که موقع اومدن شوهرم و زن حسین بهم دست داد رو دوباره حس کردم. به خاطر هیجان زیاد یک نفس عمیق کشیدم و رو به داریوش گفتم: فقط آدمی میتونه ما رو راهنمایی کنه که خودش همچین تشکیلاتی داشته باشه. و چطوری میتونیم همچین آدمی رو پیدا و باهاش رابطه بر قرار کنیم؟
داریوش یک لبخند پیروزمندانه زد و گفت: هر بار برای انتخاب تو به خودم افتخار میکنم.
عسل رو به داریوش گفت: میگی نقشهات چیه یا نه؟ سکتهمون دادی.
داریوش خواست جواب عسل رو بده که گارسون به سمت آلاچیق ما اومد و رو به همهمون گفت: همه چی اوکیه؟ چیزی لازم ندارین؟
عسل رو به گارسون گفت: همه اینجا داغ کردن. نوشیدنی خنک بیار تا ذوب نشدیم.
به خاطر حرف عسل خندهام گرفت. گارسون انگار متوجه لحن شیطون عسل شد. لبخند خاصی زد و گفت: چَشم الان میارم.
بعد از رفتن گارسون، داریوش رو به عسل گفت: پریسا کُل نقشه رو توضیح داد.
اخم کردم و گفتم: وا من چه نقشهای رو توضیح دادم؟
داریوش به هر سه تامون نگاه کرد و گفت: آدمی رو میشناسم که همچین تشکیلاتی داره. دقیق خبر ندارم که چیکار میکنن اما مطمئنم که پارتیهای مخفی میگیرن و هر کَسی رو توی جمع خودشون راه نمیدن و به شدت موارد امنیتی رو رعایت میکنن. دو سال طول کشید تا تونستم از وجود همچین آدمی مطمئن بشم.
عسل رو به داریوش گفت: خب این الان شد نقشه؟
داریوش به من نگاه کرد و گفت: نقشه، الان رو به روی من نشسته.
سر عسل و بردیا به سمت من چرخید. در همین حین، گارسون با یک سینی برگشت. توی سینی چندین مدل نوشیدنی بود. عسل از همه نزدیک تر بود و سینی رو به دست عسل داد. متوجه شدم که عسل موقع گرفتن سینی، عمدا دست گارسون رو لمس کرد و یک چشمک ریز هم بهش زد. رنگ صورت گارسون قرمز شد و مشخص بود که هنگ کرده. خیلی سریع سینی رو داد و رفت. بردیا رو به عسل گفت: این یارو تنها آدمی توی دنیاست که توی وحشی رو در عرض چند ثانیه شناخت.
به داریوش نگاه کردم و گفتم: یعنی چی نقشه من هستم؟
داریوش گفت: تو قراره با این آدم رابطه بر قرار کنی. تو قراره وارد محفل مخفیاش بشی. تو قراره یاد بگیری.
از تعجب چشمهام گرد شد و گفتم: من؟! پخمه تر از من گیر نیاوردی؟
داریوش چهره خودش رو متعجب گرفت و گفت: کَسی رو توی این جمع نمیشناسم که توی مخفی کاری و تصمیم در شرایط حساس و سخت، با تجربه تر از تو باشه.
عسل با یک لحن طنز گفت: منظورش همون جنده بازی و ایناست.
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: یعنی یک کاره برم پیش طرف و بگم که عزیزم بیا به من مراحل عملی کردن یک محفل سکسیِ مخفی رو یاد بده. اونم میگه که چَشم حتما بیا یادت بدم.
داریوش لبخند زد و گفت: تا یک جایی رو ما بهت کمک میکنیم. از یک جایی به بعد هم از جنده درونت کمک میگیری.
هر سه تاشون به من زل زده بودن. سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم: عمرا دیگه براتون خاطره تعریف کنم.
عسل سرش رو کمی کج کرد و گفت: چرا، بازم تعریف میکنی عزیزم.
بردیا رو به داریوش گفت: حالا طرف کی هست؟
داریوش گفت: شخصی به اسم نوید. پسر یک آدم با نفوذ. توی شیراز زندگی میکنه. به بهونه مسائل کاری باهاش در رابطه هستم. در ظاهر بسیار موجه و با شخصیت. مشخصه که حتی برای حرف زدنهای عادی خودش هم برنامه داره. اما خیلی واضح میتونم ببینم که پشت اون نقاب به ظاهر خوبش، یک آدم دیگه داره زندگی میکنه.
پوزخند زدم و گفتم: احتمالا شبیه خودته. برای همین تونستی آدم پشت نقابش رو حس کنی.
عسل گفت: خب حالا چطوری قراره پریسا رو هول بدی تو بغل طرف؟
داریوش به عسل نگاه کرد و گفت: به خاطر شرایط کاری، خودم نمیتونم اقدام کنم. سابقه تو هم توی نقش بازی کردن اصلا خوب نیست. پس باید به یک بهونه کاری و البته غیر مستقیم، پریسا رو بفرستیم شیراز. البته تنها نه.
چند ثانیه حرف داریوش رو توی ذهنم تحلیل کردم و گفتم: تو که نمیتونی، عسل هم که گند زده. تنها هم قرار نیست باشم.
عسل پرید وسط حرفم و گفت: اوف چه سکسی، قراره با بردیا بری.
من و بردیا برای چند لحظه به هم نگاه کردیم. با اینکه بردیا با من سکس داشت، اما انگار ته دلش، همچنان کمی از من خجالت میکشید! یا شاید وانمود میکرد که خجالت میکشه. به خاطر نگاه به ظاهر معصومانهاش، خندهام گرفت و گفتم: من و بردیا به چه عنوان بریم؟ زن و شوهر؟
داریوش بدون مکث گفت: خواهر و برادر.
چشمهای عسل برق زد و گفت: وای از این سکسی تر نمیشه.
بردیا رو به داریوش گفت: خب بعدش چی؟
داریوش رو به بردیا گفت: نوید یک شرکت واردات دستگاههای دیجیتال و کمیاب و البته به روز داره. البته بیشتر این دستگاهها تو حوزه صنعت به کار میان. یکی از خدمات شرکت نوید، برای شرکتهای خریدار اینه که برای بار اول، بهشون آموزش کار با دستگاه، داده میشه. دست بر قضا، من یکی از دستگاههاش رو میخوام. البته به تعداد بالا. به یک نفر به عنوان نماینده مالی و به یک نفر جهت یادگیری کار با دستگاه هم نیاز دارم.
بردیا گفت: پریسا میشه نماینده مالی و من هم کار با دستگاه رو یاد میگیرم.
داریوش گفت: نه، تو نماینده مالی هستی. پریسا کار با دستگاه رو یاد میگیره. برآورد کردم که حدود یک ماه الی یک ماه نیم طول میکشه تا کامل به دستگاه مسلط بشه.
برای چندمین بار تعجب کردم و رو به داریوش گفتم: من چه تخصصی دارم که بخوام کار با یک دستگاه پیچیده رو یاد بگیرم؟
داریوش گفت: نگران نباش، طوری آموزش میدن که طرف مقابلشون با هر سطح سواد و اطلاعاتی، یاد بگیره.
اخم کردم و گفتم: حالا نمیشد بردیا یاد بگیره؟ میترسم سوتی بدم.
داریوش گفت: نوید مسائل مالی رو کامل سپرده به وکیلش. حتی یک لحظه هم وقتش رو برای مسائل مالی صرف نمیکنه. اما بخش آموزش دستگاهها به شدت براش مهمه. چون دستگاههاش کمیاب و خاص هستن. دوست نداره به خاطر پیچیده و به روز بودن دستگاههاش، مشتریها رو از دست بده. تنها شانس تو برای نزدیک شدن به نوید، توی بخش آموزشه. در ضمن، آدمی که به عنوان نماینده مالی اونجاست باید از مدارک شناسایی واقعی خودش استفاده کنه اما آدمی که برای آموزش اونجاست، ملزم به نشون دادن مدارک شناسایی خودش نیست.
عسل رو به داریوش گفت: حالا اینا درست اما این طفلک چطوری به همچین جونور عجیب غریب و خفنی نزدیک بشه؟
داریوش گفت: پریسا یک چیزی داره که قطعا نظر نوید رو جلب میکنه.
عسل لحنش رو طنز کرد و گفت: جنده است؟
خندهام گرفت و رو به عسل گفتم: دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
داریوش هم لبخند زد و رو به عسل گفت: چهره پریسا کاریزمای خاصی داره. نگاه و چهرهاش، به صورت هم زمان هم معصوم و هم شیطونه. در کنارش بلده به صورت غیر مستقیم، مَردها رو نسبت به خودش جلب کنه. به صورت خلاصه اگه بگم، پریسا برای هر مَرد غریبهای، شبیه یک علامت سوال میمونه. پریسا از اون مدل زنهایی هستش که اکثرا دوست دارن لایههای درونش رو کشف کنن. مثل تو، کتابِ باز نیست. اون چیزی که من درباره نوید حس میکنم، قطعا سعی خودش رو میکنه تا پریسا رو بیشتر بشناسه. آدمی مثل نوید، به راحتی از طعمههای جذاب نمیگذره.
ابروهام رو انداختم بالا و رو به عسل گفتم: یعنی مثل تو جنده علنی نیستم.
عسل کم نیاورد و گفت: جنده مخفی هستی دیگه. از اول خودم میدونستم.
بردیا اخم کرد و گفت: میشه اینقدر به هم نگین جنده. دیگه دارم بالا میارم.
عسل زبونش رو برای بردیا درآورد و گفت: عشقمون میکشه. اینقدر میگیم تا کونت بسوزه.
بردیا رو به داریوش گفت: خب کِی قراره بریم؟
داریوش گفت: دو هفته دیگه که قراره بریم ترکیه. این دو هفته تا میتونین تمرکز و از نظر ذهنی خودتون رو آماده کنین. چند روز توی ترکیه، استراحت میکنیم و خوش میگذرونیم. وقتی برگشتیم، یک هفته بعدش شما دو تا میرین شیراز.
چند لحظه بین هر چهار تامون سکوت بر قرار شد. داریوش مثل همیشه، همهمون رو سوپرایز و ذهنهامون رو درگیر کرده بود. یک لبخند ناخواسته زدم و رو به داریوش گفتم: هنوز باورم نمیشه زن آدمی مثل تو شده باشم.
تو همین حین، برای گوشیام یک اساماس اومد. به صفحه گوشی نگاه کردم. عصبی شدم و با حرص و رو به داریوش گفتم: این ولم نمیکنه.
داریوش اخم کرد و گفت: حرف حسابش چیه؟
یه پوف طولانی کردم و گفتم: میگه من سر لجبازی شوهر کردم و الان هم قطعا پشیمونم و همین چرت و پرتا…
عسل با دقت من رو نگاه کرد و گفت: همون پسره دوست پسر قبلیات؟
با تکون سرم تایید کردم و گفتم: آره سرویسم کرده.
عسل تعجب کرد و گفت: وا مگه نگفتی که شوهر کردی؟
بردیا رو به عسل گفت: خنگی یا کَری؟ طرف سیریش شده و میگه پریسا از سر لجبازی شوهر کرده. الان هم مثلا میخواد نجاتش بده.
عسل چند لحظه فکر کرد و رو به من گفت: یعنی هم هدف ازدواج تو رو فهمیده و هم متوجه شده که الان پشیمونی و داری شکنجه میشی. دوست پسر نبوده که، غیب گوئه اعظمه.
بردیا پوزخند زد و گفت: نخیر، خودش رو خیلی دست بالا گرفته.
کلافه شدم و گفتم: حالا هر کوفتی هست، روانیام کرده. تا چند مدت اصلا ازش خبری نبود. مطمئن بودم که کات کردیم و تموم. حالا چند روزه که پیداش شده. تو این چند روز، سه بار شمارهاش رو بلاک کردم، اما دوباره با یک خط جدید پیام میده.
بردیا گفت: خب خط خودت رو عوض کن.
خواستم جواب بدم که داریوش گفت: بهش بگو امشب بیاد خونه.
رو به داریوش گفتم: کدوم خونه؟
داریوش گفت: خونه خودمون.
به خاطر حرف داریوش وا رفتم و گفتم: یعنی چی بیاد خونه ما؟
داریوش گفت: کاریت نباشه. بهش آدرس بده و بگو لازمه که باهاش حرف بزنی. این یارو حالا حالاها ولکن نیست. باید تکلیفش رو یک سره کنیم. دوست ندارم تبدیل به گره کور بشه. مخصوصا طبق شرایطی که ما داریم و تصمیمهایی که گرفتیم و کارهایی که میخوایم انجام بدیم.
چهره عسل هم مثل من متعجب شد و رو به داریوش گفت: میخوای چیکارش کنی؟
داریوش رو به عسل گفت: لازمه که امشب شما هم باشین.
دلم به شور افتاد و رو به داریوش گفتم: ازت خواهش میکنم بهم بگو چی تو سرت میگذره.
داریوش لحنش رو ملایم کرد و رو به من گفت: به من اعتماد داری یا نه؟
خیلی سریع گفتم: معلومه که اعتماد دارم.
داریوش به چهره من زل زد و گفت: پس همون کاری رو بکن که بهت گفتم.
عسل کامل خوابید کف آلاچیق و گفت: تنها راه نجات از دست این داریوش روانی، خود کُشی است. بردیا جون عزیزم، من کُلی آرزو دارم. فعلا تو به جای من خود کُشی کن، تا ببینم فرجی میشه یا نه.
همگی در سکوت وارد خونه شدیم. داریوش رفت توی اتاق تا لباسش رو عوض کنه. از فرصت استفاده کردم و رو به عسل گفتم: تو میدونی میخواد چیکار کنه؟ میخواد کتکش بزنه؟
عسل لبخند معنا داری زد و گفت: چیه دوست نداری کتک بخوره؟
بدون مکث گفتم: نه، یعنی مهم نیست برام اما خب اینجوری که بدتر میشه.
بردیا نشست روی کاناپه و رو به من گفت: نگران نباش، حالا فوقش چند تا سیلی میخوره تا یاد بگیره مزاحم زن مردم نشه.
استرس درونم هر لحظه بیشتر میشد. مطمئن بودم که دیگه هیچ حسی به مانی ندارم اما دلم نمیاومد که بهش صدمه بزنن.
عسل از بازوهام گرفت و گفت: بگیر بشین، اینقدر استرس نداشته باش.
من رو نشوند کنار بردیا و خودش رفت توی آشپزخونه تا چای درست کنه.
داریوش در حالی که یک دست ست گرمکن آبی نفتی تنش کرده بود، برگشت توی هال. نشست رو به روی من و گفت: مگه ماشین نداره؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: آره.
داریوش خواست جوابم رو بده که زنگ خونه رو زدن.
آیفون در رو برداشتم و بدون سلام گفتم: بیا طبقه هفتم، واحد چهل و هشت.
بعد از چند دقیقه، مانی زنگ واحد رو زد. در رو باز کردم. چهرهاش داغون و درهم و پریشون بود. چند لحظه به من نگاه کرد و گفت: سلام.
جواب سلامش رو ندادم و گفتم: بیا تو.
وقتی وارد خونه شد و داریوش و بردیا و عسل رو دید، جا خورد. بردیا به مانی سلام کرد اما داریوش هیچ واکنشی نشون نداد. عسل از آشپزخونه اومد بیرون و به مانی سلام کرد. به داریوش اشاره کردم و گفتم: دایوش، شوهرم.
بعد به بردیا و عسل اشاره کردم و گفتم: بردیا و عسل، از دوستان.
بعد رو به داریوش و بردیا و عسل گفتم: مانی از دوستان قدیم.
مانی با من چشم تو چشم و از این متعجب شد که چرا با بودن شوهرم و دوستهام، ازش خواستم که بیاد و صحبت کنیم. با دستم به کاناپه اشاره کردم و رو به مانی گفتم: بشین.
مانی با تردید نشست. بین همهمون سکوت بر قرار بود. هرگز توی عمرم، جَو به این سنگینی رو تجربه نکرده بودم. به داریوش نگاه کردم و سعی کردم با نگاهم ازش بپرسم که میخواد چیکار کنه. داریوش بالاخره به حرف اومد و رو به مانی گفت: که فکر میکنی پریسا به خاطر لجبازی با تو ازدواج کرده و از این کارش پشیمونه. درسته؟
مانی اول به من نگاه کرد و بعد رو به داریوش گفت: غیر از این نمیتونه باشه.
داریوش با خونسردی گفت: خب بیا فرض کنیم که حق با توعه. خب بعدش چی؟
از چهره مانی مشخص بود که حسابی غافلگیر شده و همین عصبیاش کرده. با تردید و رو به داریوش گفت: هر اشتباهی رو میشه جبران کرد.
داریوش لبخند زد. انگار از اینکه مانی رو تحت فشار قرار گذاشته، لذت میبرد. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: یعنی طلاق بگیره و برگرده پیش تو. که تو هم دوباره بزنی تو گوشش و تحقیرش کنی.
مانی دوباره به من نگاه کرد. دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم. نمیخواستم دلم به حالش بسوزه. اما چارهای نداشتم. به چشمهای لرزون مانی نگاه کردم و گفتم: هر چی بین ما بوده، تموم شده مانی. داریوش دقیقا همون شوهریه که همیشه تو رویاهام بود تا داشته باشم. شرایط الان من اصلا سخت نیست. تو باید این رو بپذیری.
اشک توی چشمهای مانی جمع شد و گفت: یعنی به همین راحتی؟ تو اولین قهرمون، رفتی با یکی دیگه؟ فکر کردم یه مدت به خودمون زمان میدیم و بر میگردیم.
اشک و بغض مانی، من رو کاملا به هم ریخت. برای کنترل خودم، یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: تو اسمش رو میذاری قهر، اما از نظر من قطع رابطه بود. نه تو دیگه سمت من اومدی و نه من سمت تو. در ضمن من مسئول تصورات تو نیستم که فکر نمیکردی ازدواج کنم. الان هم ازت خواستم بیایی اینجا تا بهت ثابت بشه که زندگی جدیدم رو دوست دارم.
یک قطره اشک از چشم مانی جاری شد. مطمئن بودم که مثل من داره به تمام لحظاتی که با هم بودیم فکر میکنه. خواستم ازش بخوام بره که داریوش نذاشت و رو به مانی گفت: حالا که یک سری مسائل برات شفاف شد، میتونی از پریسا معذرتخواهی کنی. فقط یک حیوون عوضی میتونه وسط سکس و به خاطر حرفی که اصلا به صورت جدی مطرح نشده، به طرف مقابلش سیلی بزنه و هر چی از دهنش در میاد، بگه.
ناخواسته به داریوش نگاه کردم. با نگاهم ازش خواهش کردم که بس کنه. مانی رو به داریوش گفت: من حاضرم جونم رو هم براش بدم. حس میکنم این نمایش مسخره رو راه انداختین تا وانمود کنین که همه چی رو به راهه.
داریوش پوزخند زد و گفت: شعار دادن کار آسونیه. اگه اینقدر عاشقشی، ثابت کن.
از حرف داریوش تعجب کردم و گفتم: آخه چطوری ثابت کنه؟ من الان زن تو هستم. اصلا ثابت کنه که هنوز عاشق منه، خب بعدش چی؟ مانی توقع داره که من از تو جدا بشم و برگردم پیشش تا طبق برنامهریزی قبلیمون، با هم ازدواج کنیم. اما من حاضر نیستم شرایط الانم رو تغییر بدم. مانی باید این رو قبول کنه و بره دنبال زندگی خودش.
داریوش بدون مکث گفت: من حاضرم اگه ثابت کنه که عاشق توعه، همچنان در کنارت باشه. البته طبق شرایطی که ما تعیین میکنیم. پیشنهادم کاملا جدیه.
یک لبخند از سر حرص زدم و گفتم: یعنی چی در کنارم باشه؟!
مانی رو به داریوش گفت: چطوری باید ثابت کنم؟
داریوش گفت: همون چیزی رو بهش بده که میخواد.
عصبی شدم و رو به داریوش گفتم: ازت خواهش میکنم بس کن داریوش. من اون خواسته رو اصلا جدی مطرح نکردم. وسط سکس بودیم. تو اوج شهوت بودم و یک چیزی پروندم. وگرنه همون موقع هم میدونستم که مانی اصلا تو فاز این چیزا نیست. الان هم تو داری…
داریوش حرفم رو قطع کرد و گفت: اما مانی فکر کرد که درخواست تو جدیه. منصفانه است که طبق تفکرات خودش باهاش برخورد بشه.
خواستم جواب داریوش رو بدم که مانی گفت: بگو باید چیکار کنم تا دست از سر پریسا برداری؟
عصبانیتم بیشتر شد و رو به مانی گفتم: ازت میخواد که همراه با یکی دیگه با من سکس سه نفره کنی. من با اون قسمت سکس سه نفرهاش مشکلی ندارم. چون الان چند وقته که دارم با این زن و شوهری که بهت معرفی کردم، سکس میکنم. مشکل اینجاست که تو اهل این چیزا نیستی. داریوش میخواد…
حرفم رو قورت دادم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: لطفا برو مانی. من دنیای قدیمم با تو رو فراموش کردم. تو هم برای همیشه من رو فراموش کن. توی دنیای جدید من، تو هیچ جایگاهی نداری.
داریوش گفت: اگه واقعا عاشقت باشه، نمیتونه فراموش کنه.
رو به داریوش گفتم: ازت خواهش میکنم بس کن داریوش. داری خوردش میکنی.
داریوش پوزخند زد و گفت: حتی به خورد شدنش، نزدیک هم نشدم. فقط دارم بهش پیشنهاد میدم. سر حرفم هم هستم.
از چهره مانی مشخص بود که حسابی گیج شده. حتی حس کردم که هیچ کدوم از حرفهای من رو باور نکرده. حدسم درست بود و رو به من گفت: برای عادی جلوه دادن شرایط، حاضری هر چرت و پرتی بگی. توقع داری باور کنم؟ سکس سه نفره؟ سکس با این زوج؟ چیه برای تلافی، مجبورت کردن تا اینا رو به من بگی؟ یعنی باور کنم که تو الان خودت هستی؟
یک پوف طولانی کشیدم و گفتم: برو مانی. تو حتی یک درصد هم من رو نمیشناسی. پریسای واقعی اونی نبود که با تو رابطه داشت.
مانی گفت: داری وانمود میکنی. میخوای تلافی کنی و با زخم زبون، من رو شکنجه بدی. این یارو مجبورت کرده این حرفهای مسخره رو بزنی، مطمئنم. اتفاقا خوب شد در حضور این یارو از من خواستی که بیام. حالا بیشتر مطمئن شدم که خودت رو اسیر کردی.
داریوش رو به مانی گفت: هنوزم که داری شعار میدی. گفتم حاضری هر کاری برای پریسا بکنی یا نه؟
مانی رو به داریوش گفت: هر کاری پریسا از من بخواد، حاضرم انجام بدم. بعدش باید بذاری بره.
داریوش رو به من گفت: تصمیم نداری که پریسای واقعی رو نشونش بدی؟ کنجاوم ببینم بعدش، اینطور شعار میده یا نه.
باورم نمیشد که داریوش چه گره کوری درست کرده. مانی باور نکرد که بهش گفتم سکس گروهی دارم. همچنان فکر میکرد که حرفهای من، از سر لجبازیه و شوهرم مجبور کرده که برای تلافی، این حرفها رو بزنم. نمیتونستم ذهن داریوش رو بخونم. مطمئن نبودم که دقیقا دنبال چیه. دنبال تنبیه مانی یا تنبیه من که غیر مستقیم ازش حمایت کردم؟ شاید هم اصرار داشت که مانی، روی واقعی من رو ببینه و از درون متلاشی بشه. ته دلم این رو دوست نداشتم، اما داریوش بدترین شرایط ممکن رو درست کرده بود. اگه مانی منِ واقعی رو نمیشناخت، همچنان با توهمات خودش زندگی میکرد و همین آش و همین کاسه، همیشه بر قرار بود.
داریوش رشته افکارم رو پاره کرد و گفت: تصمیم بگیر پریسا. دوست داری همچنان فکر کنه که تو داری چرت و پرت میگی یا وقتشه که واقعیت رو با چشمهای خودش ببینه.
یک نفس عمیق کشیدم و رو به مانی گفتم: خودت خواستی. من تلاش خودم رو کردم که بیشتر از این خورد نشی.
شال و مانتوم رو درآوردم. ایستادم و رفتم به سمت بردیا. دستهای بردیا رو گرفتم و ازش خواستم که بِایسته. کمربند و دکمههای شلوارش رو باز کردم. جلوش زانو زدم و شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین. بیضهها و انتهای کیر بردیا رو گرفتم توی دستم و سر کیرش رو فرو کردم توی دهنم. وانمود کردم که دارم با لذت تمام، کیر بردیا رو میخورم. کیرش خیلی زود بلند شد. بعد از چند دقیقه ساک زدن، دوباره ایستادم. شروع کردم به لُخت شدن و رو به بردیا گفتم: چرا داری من رو نگاه میکنی؟ لُخت شو دیگه.
انگار رفتار من برای بردیا سوپرایز کننده و در عین حال، فوق تحریک کننده بود. هر دو تامون کامل لُخت شدیم. بردیا رو خوابوندم روی زمین. نشستم روش و کیرش رو با دستم روی کُسم تنظیم کردم. به چشمهای بهت زدهی مانی نگاه کردم و کامل نشستم روی کیر بردیا. پوزخند از سر حرصی زدم و رو به مانی گفتم: هنوز دارم چرت و چرت میگم.
چهره مانی شبیه آدمهای سکته کرده شد. انگار توانایی انجام هیچ واکنشی رو نداشت. بردیا دستهاش رو گذاشت روی کونم و سعی کرد سرعت تملبه زدنش رو بیشتر کنه. تو همین حین، داریوش هم ایستاد. لباسهاش رو کامل درآورد. اومد جلوی من و کیر نیمه راست شدهاش رو فرد کرد توی دهنم. هم زمان که به کمر و کونم موج میدادم تا کیر بردیا، تو کُسم بیشتر حرکت کنه، برای داریوش هم ساک میزدم. بعد از چند دقیقه، داریوش رفت پشت سرم. نشست و با دستش من رو کامل خم کرد به سمت بردیا. بعد سوراخ کونم رو با تفش خیس کرد و کیرش رو مالوند به سوراخ کونم. بعد از چند لحظه کیرش رو به آرومی فرو کرد توی سوراخ کونم. بردیا و داریوش به صورت هم زمان توی کُس و کونم تلمبه میزدن. شهوتی نشده بودم اما باید وانمود میکردم تا به مانی ثابت بشه که منِ واقعی، چه کَسی هستم. صدای آه و نالهام رو بردم بالا و گفتم: قربون کیر هر دو تاتون برم من.
داریوش سرعت تملبه زدنش توی کون من رو بیشتر کرد. دردم اومد و گفتم: جرم بده عشقم. بیشتر جرم بده. این همونیه که من میخوام.
بعد از چند دقیقه، حالتمون رو تغییر دادیم. من داگی شدم. داریوش رفت پشتم و کیرش رو دوباره فرو کرد توی سوراخ کونم. بردیا هم اومد جلوم و بهم فهموند که براش ساک بزنم. تمام بدن و سینههام به خاطر تملبههای وحشیانه و بدون ملاحظهی داریوش تکون میخورد. بردیا هم شروع کرد با کیرش توی دهن من تملبه زدن. آب بینی و دهنم قاطی شده بود اما اهمیت ندادم و همچنان وانمود کردم که دارم با تمام وجودم از سکس سه نفره لذت میبرم.
بعد از چند دقیقه، بردیا وادارم کرد که سجده کنم. یک طرف صورتم رو چسبوند به فرش و آبش رو ریخت روی طرف دیگهی صورتم. چند لحظه بعدش، داریوش هم ارضا شد و آبش رو ریخت روی کونم. مطمئن بودم که مانی به معنای واقعی خورد و خمیر شده. اما باید تیر خلاص رو بهش میزدم. این به نفع جفتمون بود. همونطور که آب منی بردیا، روی صورتم و آب منی داریوش، روی کونم بود، ایستادم و رفتم به سمت مانی. همچنان بهت زده و توی شوک بود. کمی از آب منی بردیا رو با انگشتم جمع کردم و ریختم توی دهنم. قورتش دادم و رو به مانی گفتم: حالا گورت رو از زندگی من گم میکنی یا نه؟
مانی به چهره من زل زد و گفت: با خودت چیکار کردی پریسا؟
لحن صدام رو جدی تر کردم و گفتم: تو این کارو با من کردی. فکر میکردم با تو میتونم یک آدم نرمال باشم اما بهم ثابت کردی که اشتباه میکردم. حالا هر کوفتی که هستم، هیچ مشکلی باهاش ندارم. باز هم میگم که عاشق شرایط الانم هستم. تنها مشکل فعلی من، تو هستی مانی. برای همیشه برو و دست از سر من بردار.
داریوش همونطور لُخت نشست روی کاناپه. پاش رو انداخت روی پای دیگهاش. یک نخ سیگار روشن کرد و رو به مانی گفت: پیشنهادم همچنان سر جاشه. حاضرم طبق یک سری از شرایط، اجازه بدم که با پریسا در رابطه باشی.
مانی ایستاد. چشمها و سرش به لرزش افتاد. چند لحظه به چهره و بدن لُخت و عرق کردهی من نگاه کرد و از خونه زد بیرون. یک نفس عمیق کشیدم و شورتم رو از روی زمین برداشتم. با شورتم، آب منی روی صورت و کونم رو پاک کردم. خواستم برم حموم که عسل گفت: یه چای بخور بعد برو.
بردیا هم، همونطور لُخت نشست و گفت: اینم از مانی خان، الگوی غیرت.
عسل در تایید حرف مانی گفت: فقط همینطوری شرش کم میشد.
بردیا رو به من گفت: اگه خیلی مثلا غیرتی بود، همون اول کار که دید تو داری جلوی جمع، با من سکس میکنی، طاقت نمیآورد و میرفت. نشست و تا ته سکس تو رو نگاه کرد! به نظرت این آدم نرماله؟ شاید همون موقع که با هم رابطه داشتین، فقط تظاهر میکرده که از این مدل سکسها بدش میاد.
عسل در تایید حرف بردیا گفت: آره نمیشه آدمها رو فقط به خاطر فریاد زدنشون شناخت. برای من هم عجیب بود که تا انتهای سکس شما رو نگاه کرد.
داریوش سیگارش رو خاموش کرد و گفت: شاید برگرده.
با تعجب و رو به داریوش گفتم: یعنی چی شاید برگرده؟
داریوش رو به من گفت: به تمام چیزهایی که امشب شنید و دید، فکر میکنه. مهم تر از همه، به پیشنهاد من. نهایتا به این نتیجه میرسه که تحت هر شرایطی حاضره که در کنارت باشه. حتی شاید لازم باشه که یک بلیط دیگه برای ترکیه تهیه کنیم.
چشمهای عسل از تعجب گرد شد و رو به داریوش گفت: یعنی پیشنهادت واقعی بود؟ حاضری مانی با پریسا در رابطه باشه؟!
داریوش گفت: این آدم نمیتونه هیچ وقت از پریسا دل بکنه. خب چرا از این موقعیت به نفع خودمون استفاده نکنیم؟
عسل گفت: آخه عشق کُسخلانه این پسرهی کُسخل، چه نفعی میتونه برای ما داشته باشه؟
داریوش لبخند معنا داری زد و گفت: فقط کافیه یکمی روش کار کنیم، تا دقیقا بشه حیوون دستآموز و مفت و رایگان پریسا. قطعا بهتر از اینه که هر بار موی دماغ بشه.
بردیا گفت: موافقم. با جنگ و دعوا، شاید سیریش میشد و دنبال این بود که از ما سوتی و آتو بگیره. اما وقتی که مثل خودمون بشه، دیگه مشکلی نیست. حتی میتونه به کارمون هم بیاد.
نوشته: شیوا