سکس با آناهیتا

سلام به دوستان انجمن کیر تو کس مهدی هستم 23 ساله این داستان واسه 2 سال پیشه تقریبا 23 اسفند و یکمم طولانیه حوصله کنین لطفا.
من تا 18 سالگی تو یزد بودم وقتی کنکور دادم بابام گفت اگه سراسری غیر از یزد قبول شدی واست یه ماشین میخرم با یه خونه تو همون شهر واست اجاره میکنم
کنکور جوابش اومدو من مترجمی زبان اصفهان قبول شدم تا این حد بدونین که بابام 206 مدل 90 و یه خونه تو اصفهان اجاره کرد به مدت 5 سال دو سالیو همینطوری گذروندم روزام طوری شده بود که بعد از کلاس بچه ها میومدن خونمو ماهم فیلم میدیدیم. از پولی که بابام فرستاده بود دوتا قلیون خریده بودم که با بچه ها میکشیدیم.
روزا همینطور میگذشت که شد 23 بهمن تو خونه داشتم قلیون میکشیدم که رفیقم رضا بم زنگ زد
_سلام مهدی خوبی؟
_مرسی.
_میگم میزاری من یه ساعت دوست دخترمو بیارم خونت قلیون بکشه؟
_اکه بکن بکنه منم بمونم!
_ن باو قلیون میخواد دیدم تو داری برا همین زنگت زدم.
_اوکی پس وقتی اومدین منم از خونه میرم بیرون فعلا.
_حله فعلا.
بیست دقیقه نشد که اومدن.وقتی اومدن تو من رفتم گردش!!
داشتم همینطور تو خیابون میرفتم که رسیدم 33پل دیدم یه دختر خشکل تقریبا 20 ساله داره تو پیاده رو میره اومدم بغلش وایسادم بوق زدم نگا کرد.
_سلام خانوم برسونمتون
_نه ممنون خودم میرم
_تعارف میکنین تو این هوایه بارونی؟!
بعد از دو دقیقه اصرار اومد نشست تو ماشین.پوسته سفیدی داشت با ممه های سایز 85 که از زیر مانتو تنگش بهت سلام میکردن یه ساپورت مشکیم پوشیده بود.
سلام کردم گفتم
_مهدی هستم و دستمو به سمتش دراز کردم
یه نگا بهم کرد دست داد
_منم آناهیتا هستم خوشبختم
_خوشبختم
همینطور داشتیم تو خیابون میرفتیم که رضا زنگم زد
_سلام مهدی ما کارمون تموم شد دره خونرو بستیمو الانم اومدیم بیرون

_اوکی حله
آناهیتا کنجکاو شد
_کی بود
_رضا رفیقم همرا دوست دخترش رفته بودن خونم قلیون بکشن
_منم خیلی وقته هوس قلیون کردم
_خب اگه وقت داری میتونیم بریم خونم قلیون بکشی
با یکم من من قبول کرد.دور زدم رفتم به سمت خونه وقتی رسیدیم خونه نشست رو تنها مبله سه نفره ای که تو خونه بود قلیونو اوردم.داشتیم میکشیدیم که گفتم تخته نرد بازی میکنی؟
_اره
بلند شدم رفتم تخترو اوردم سه چهار دست که بازی کردیم نگا ساعت کرد یازدهو ربع بود
_بدبخت شدم ساعت 11 باید میرفتم خوابگاه اگه بابام زنگ بزنه چکار کنم؟؟؟!!!
_خب بگو خونه دوستمم شب اونجا هستم
_چاره دیگه ای ندارم
دو دقیقه نشد که باباش زنگ زد رو گوشیش نگا کردم شماره خونه بود اولش نوشته بود 0353 به خودم گفتم اینم که یزدیه ایول چه شانسی وقتی تلفنش تموم شد گفتم:خب خونه من خشه(خوبه)؟
_یزدی هسی؟
_اره
خمیازه بلندی کشیدو گفت من خوابم میاد
رفتم رختخواب اوردم به فاصله نیم متر از هم پهن کردم گرفت خوابید و پشتشو به سمت من قمبل کرد ده دقیقه هیچ کاری نکردم اومدم دست بزنم به کونش گفتم نه این اینجا خوابیده که کسی اذیتش نکنه دستمو پس کشیدمو خوابیدم
صبح شد رفته بود یه یادداشت گذاشته بود
ممنون که دیشب گذاشتی بخوابم و بم دست نزدی و شماره تلفنو ادرس خوابگاهو نوشته بود
فهمیدم دیشب بیدار بوده پی ام دادم انجام وظیفه بود رفتم دانشگاه.
هرروز بعده دانشگاه میرفتم دنبالش و بیرون میچرخیدیم
عید نوروز شده بود بیدار شدم از خواب بابام زنگم زد
_سلام مهدی ما امروز میایم اصفهان که بریم تهرانو مشهدو برگردیم یزد تو هم اگه خواستی بیا
_سلام باشه قدمتون رو چشم
بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن قلیونارو قایم کردمو زنگه انا زدم
_سلام آنا بابام اینا دارن میان که بریم تهرانو مشهد تو برمیگردی یزد؟

_ن میخوام پیشت باشم
_اوکی پس من نمیرم فعلا
_فعلا
بابامو مامانم رسیدن بعد از احوال پرسی گفتم من نمیتونم بیام
_چرا؟
_تحقیق دارم باید تا پنجم عید تحویل بدم
_باشع پس ما میریم
ساعت تقریبا پنج بود که رفتن وقتی رفتن زنگ آنا زدم
_سلام کجایی؟
_با سحر نزدیکه باغ گلها بیا اونجا یکم بگردیم
_باشه
بعد از گشتن تو باغ سحرو رسوندیم خونشو رفتیم خونه
تو راه رفتن یه پاکت ماربارو پایه بلند گرفتم که تو خونه بکشم
تو خونه داشتم سیگار میکشیدمو تلوزیون میدیدیم که آنا گفت:مهدی تو چرا عاشق من شدی؟؟
_خب بخاطر اخلاقت،خشکلیت!
_ینی دلیله دیگع ای نداشتی؟
_روزه اولی که دیدمت میخواستم بکنمت ولی الان نه
_بخاطرم جغم زدی؟
_دو سه روز اول اره
_خاک تو سرت
_وا خب چکار کنم تو کف هیکلت بودم
_خب به خودم میگفتی من وقتایی که خواب بودی واست ساک میزدم
یه لحظه جا خوردم
_حالا وقتشه هم من حال کنم هم تو
بعد از این حرف بلند شد دستمو گرفت بلندم کرد و لبامون تو هم گره خورد دستمو بردم زیر تاپی که تنش بود و درش اوردمو بند کرستشو باز کردم دو تا ممه 85 جلو بود حلش دادم رو مبل و شروع کردم اون ممه های نوک صورتی رو مک زدن انقدر مک زدم که سرخ شد شلوارشو از تو پاش در اوردم کسشو از رو شرت مالوندم اهو اوهش رفته بود هوا شرتو در اوردم یه کس تپل بدون مو داشت سرمو کردم لا پاش و شروع کردم کسشو لیسیدن اونم هی سرمو فشار میداد سرمو کشید عقب گفت نوبته منه بلند شد جلوم زانو زد کیرمو در اوردو شروع کرد ساک زدن تو عالم رویا بودم سرشو مک میزد بعد تا اخرشو میزاشت تو دهنش بلندش کردم لب ازش گرفتم و به حالته سگی رو مبل گذاشتمش کونش خیلی تنگ بود تف بهش زدم با یه انگشت کردم توش نالش رفتع بود هوا دو انگشتیش کردم وقتی جا باز کرد تف به کیرم زدمو اروم سرشو گذاشتم توش با یه فشار نصفشو کردم تو کونش یکم صبر کردم جا باز کنه بعد شروع کردم تلنبه زدن همینطوری که تلنبه میزدم میگفت بکن منو این کون ماله خودته با این حرفاش بیشتر حشری میشدمو تلنبه هارو تند تر میکردم انقدر تند تلنبه زدم که ابم اومدو با یه داد نسبتا بلند همشو ریختم تو کونشو همونجا روش افتادم یه لب ازش گرفتم گفتم مرسی عشقم
تقریبا هرروز کارمون همین بود عید 95 که شد وقتی بابامو مامانم اومدن رفتم دنباله آنا اوردمش خونم به بابامو مامانم نشونش دادم اولش میگفتن این کیهو اینا ولی بعدش قبول کردن به بابام گفتم آنا یزدیع میخوام برم یزد با باباش حرف بزنم
همگی با هم رفتیم یزد بعد از سه بار رفتن خونه باباش و اصرار کردن بلخره قبولم کردن و 15 اردیبهشت قراره ازدواج گذاشتن الانم با هم تو اصفهان زندگی میکنیم ولی هنوز بچه نمیخوایم
ببخشید که طولانی شد
((پایان))

نوشته: مهدی

دکمه بازگشت به بالا