دیونه خونه (۲)
…لینک قسمت (های) قبل در پایین صفحه
بعد از سکس با خواهر زن آتیشپارهام دوتا تصمیم بزرگ گرفتم ، اول اینکه این ازدواج به احتمال خیلی زیاد به سرانجام نمیرسه و منم مثل باجناق ندیدهام قبل از عروسی باید از این خانواده جدا بشم، پس دلم رو به دریا زدم و بندهای کیرم رو باز کردم تا توی این دیونهخونه برای خودش بچره و از دشت پر هوس خواهران زیبا رو کمال استفاده رو ببره، هر چه بادا باد ، اگه اونها راحتن چرا من ناراحت باشم !
دومین تصمیم شیطانی دیگهام مامان خانومی بود! خیلی دوست داشتم بدونم مادر الهام و الهه تا چه اندازه از مسائل سکسی دخترهاش باخبره و اینکه آیا خودشوم مثل دخترهاش توی مسائل سکسی راحته!؟ مامان زهره واقعا ارزشش رو داشت که براش وقت بذارم و پیگیر فانتزیهای سکسیش باشم، زنی جا افتاده و خوشگل و مهربون با اندامی به شدن سکسی و حسابی تحریک کننده ، طوری سرحال و خوش مشرب بود که اصلا بهش نمیخورد دوتا دختر این سنی داشته باشه! خلاصه که شیطان درونم حسابی فعال شده بود و به کمک کیرم داشت تمام امور زندگیم رو برام برنامهریزی میکرد!
یک روز به خودم و دخترها استراحت دادم تا اونها بهم زنگ بزنن و دعوتم کنن! همینطور هم شد ، الهه روز دوم بهم پیام داد؛
-سلام عشقم، در چه حالی ؟ چه خبرا؟ امشب منتظرتمها!
لبخند شیطانی روی صورتم نقش بست و بشکن زنان مشغول کارم شدم تا سریعتر کارم رو تموم کنم و خودم رو به خونه معشوقههام برسونم!
شب که رفتم خونه پدر خانومم یکی از دوقلوها در رو باز کرد، بدون اینکه بپرسم تو کدوم یکی هستی بوسهای به لبهای عشق زیبا روی خودم زدم و وارد شدم!
-سلام عشقم
عشقم با تعجب نگاهی به من کرد و همونطور که با پشت دستش جای بوسه داغم رو از روی لبهاش پاک میکرد با تعجب و خیلی آروم گفت؛
-سلام! خوبی وحید!؟ از کجا میدونستی من خودمم! اگه الهام بود چی!!؟
-عزیزم خال گوش شما از چندصد متری هم کاملا مشخصه ! بعدشم فکر کردی من عشقم رو نمیشناسم!!
این دفعه برگهای الهه بود که از رفتار من ریخت !! دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! این هنوز اول کاره ، حالا بشین تا دیونه بازی رو بهتون نشون بدم!!
سری توی پذیرایی زدم و سلامی به پدر و مادر الهه کردم و برای گذاشتن وسایلم به اتاق الهه رفتم و الهه هم پشت سرم اومد تو اتاق.
-دلم برات تنگ شده بود عشقم ، چرا دیشب نیومدی؟
-کار داشتم عزیزم ، بعدشم شوهرت که رستم دستان نیست که هر روز چند کمر بتونه سکس کنه!!
-دیونه!
همینطور که داشتم وسایلم رو میذاشتم الهه از پشت بغلم کرد و سینه های نرمش رو به پشتم چسبوند و دستهاش رو دور کمرم قفل کرد و بعد از بوسیدن گردنم سرش رو روی پشتم گذاشت، قشنگ مشخص بود که حشر عشقم بالا زده و دلش کیر میخواد!! برای همین چرخی زدم و صورت ماهش رو با دو دستم گرفتم و لبهای سرخ و پر آبش رو با لبهام بغل کردم و بی معطلی بدن نرم و لطیفش رو لمس کردم و اینبار هر دو دستم رو توی پیژامه نرم و نازک الههٔ نازم کردم و کون گرد و نرمش رو چنگ زدم و طوری به خودم فشارش دادم که صداش دراومد!
-آی وحید!! چیکارم میکنی!؟ لِهام کردی که!
-جووونم ، عشق سکسی منی تو، تو رو له نکنم کی رو له کنم ناز گل من!؟
شورت و شلوارش رو باهم پایین کشیدم و خودم جلوی فرشته زیبا و سکسیم زانو زدم تا کس خیس و باد کردهاش رو ببوسم، الهه انقدر حشری شده بود که بی پروا ناله میکرد و با باز کردن پاهاش سرم رو به سمت کسش فشار داد تا بتونم زبونم رو تا اعماق کسش فرو کنم!
-آه عشقم، جوونم ، بخور کسمو عزیز دلم، جووونم به این زبون! عاشقتم مرد سکسی من!
انقدر آتیش سکسمون تند بود که دیگه طاقت نیاوردم و الهه رو روی تختش انداختم و شلوارم رو پایین کشیدم و کیرم رو جلوی لبهای پر هوسش گذاشتم تا کمی برام خیسش کنه ، واااای از اون لبها و وای از اون خوردن با ولع عشقم! طوری مستانه و با چشمهای خمار کیرم رو ساک میزد که میخواستم همونجا تو دهنش ارضا بشم! کار سختی بود از لبهای معشوق حشری دل کَند، اما کس خیس و داغش منتظرم بود! برای همین به سختی کیرم رو بیرون کشیدم و رفتم بین دوتا پای خوش تراش یارم و هر دو پاش رو بالا بردم و وااااای از اون کورهٔ داغ و لزج ، واااای، کیرم وقتی وارد کس عشقم شد بخاطر اینکه پر از ترشح بود خیلی راحت سُر خورد و به کام دلش رسید، این اولین دوخولم بود و منتظر داد و فریاد الهه بودم که آی مراقب پردهام باش و یا خونی از لای پاش فوران کنه ! اما هیچ اتفاقی نیفتاد! خیلی راحت کیرم رفت و توی گرمای کس الهه ذوب شد و خبری از اعتراض و خون ریزی و… نشد!
کلی فکر ناجور تو ذهنم اومد اما آخرش به تصمیمم فکر کردم، این ازدواج قرار نیست به نتیجه برسه، به تو چه که پرده داره یا نداره ، تو حالت رو بکن! به تخمت که چی پیش میاد! تصمیم داشتم انقدر لوده بازی دربیارم که خودشون تقاضای طلاق کنن!!
با شور و شوق مشغول تلمبه زدن بودم و الهه جون هم خیلی بلند و قراع در حال آه و ناله کردن بود که در اتاق باز شد!!!
فاااااک ! الهام احمق بود ! خیلی راحت سرش رو کرد تو اتاق و همونطور که داشت من و خواهرش رو لخت و کانکت شده به هم دید میزد با لبخندی مسخره گفت؛
-خدا قوت! اگه کارتون تموم شد بیاین شام بخوریم!
الهه با ناراحتی بالشتش رو به سمت در پرت کرد و بلند داد زد؛
-بیشعور گمشو برو بیرون!
-باشه بابا! درضمن صداتون کل خونه رو برداشته ، یکم مراعات کنین لطفا تو این خونه دختر مجرد داره زندگی میکنه!!
این دفعه من در حالی که پاهای الهه روی شونهام بود و کیرم تا منتها علیه خایه تو کس خواهر الهام احمق بود با خنده بهش گفتم؛
-برو روانی، برو ماهم الان کارمون تموم میشه میایم!
-باااااشه! فقط مراقب باش توش نریزی!
بالشت بعدی رو الهه جوری به سمت در پرت کرد که در محکم تو صورت الهام خورد و بسته شد!!
-واااای چقدر این دختر بیشعوره!!
-ولش کن اونو عشقم ، بذار کیرم رو کمی جابجا کنم ،بخاطر ورود خواهر آتیشپارهات فکر کنم کیرم سکته کرد، بچرخ از پشت بکنم تو کست عزیزم، شاید اِحیا بشه!!
وقت چرخیدن یار کمی اندام زیباش خیره شدم لذت بردم، سینه ها و کون نرمش چه لرزشی داشت چه بدن های سکسی داشتن هردو خواهر ، با فکر سکس با مامان زهره تو کس دخترش تلمبه میزدم و با یک دستم کمر باریک یارم رو گرفته بودم و با دست دیگم کون نرم و سفیدش رو چنگ میزدم ، حس گاوچرونارو داشتم که سوار یه گاو وحشی شده و داره تلاش میکنه رامش کنه وااااای که چه راااامم کرد این لعبت سکسی، آه از این واژن پر حرارت الهه، جووونم به این حال، آبم طوری روی کمر الهه پخش شد که باید با طی پشتش رو تمیز میکردم! با تمام وجودم ارضا شدم و خیس عرق و نفس زنان چند لحظه کنارش دراز کشیدم و الهه هم نفس زنان و نیمه جون خودش رو به سینه روی تخت انداخت و منتظر شد تا من تمیزش کنم، با چندتا دستمال بچههای احتمالیم رو از روی کمر مادر احتمالیشون پاک کردم و کمی به خودمون رسیدیم و پرو پرو رفتیم تو پذیرایی تا با بقیه خانواده شام بخوریم!
الهام ورپریده که کنار باباش نشسته بود و مشغول بالا و پایین کردن شبکهها بود با لبخندی پر معنا خسته نباشیدی بهمون گفت که باعث شد پدر خانومم لبخندی روی لبهاش بشینه ! ما هم با کمی خجالت رفتیم تو آشپز خونه و مثلا به مامان زهره کمک کنیم!
-سلام مادر جان
-سلام عزیزم بیاین بشینین الان شام رو میکشم
با نگاهی خریدارانه مامان زهره رو انداز و برانداز کردم و هرچقدر بیشتر بهش نگاه میکردم بیشتر عاشقش میشدم، چه سری ، چه پایی!! چه کون خوش فورمی!! سریع یه فکر خبیثانهای به ذهنم خطور کرد و رفتم پشت سر الهه که کنار مادرش مشغول درست کردن ظرفهای ماست و سالاد بود و از پشت بهش چسبیدم و چون تاپ تنش بود بازوهای لختش رو نوازشی کردم و بوسهای به گردن کشیدهاش زدم
-کمک نمیخوای عزیز دلم
اونم با لبخندی ملیح برگشت و بوسهای یواش به گونهام کرد و خیلی آروم گفت؛
-نه عزیز دلم ، خودمون درستش میکنیم
مامان زهره وقتی حال خوب مارو دید لبخندی مهربانانه بهمون زد ؛
-قوربونتون برم من ، عزیزای دلم
میدونستم پدر خانومم و الهام از تو پذیرایی به اون قسمت از آشپزخونه دید ندارن، برای همین دلم رو به دریا زدم و دستی به پشت مامان زهره کشیدم و خودم رو براش لوس کردم که
-من قوربون شما برم که این دختر خوشگل و مهربون رو تربیت کردین!!
قند تو دل مادر و دختر آب شد و الهه کمی سرخ و سفید شد و مثلا با خجالت گفت؛
-وای مرسی عشقم
من که هنوز دستم روی پشت مامان زهره بود و از نوازش پوست تن پر حرارتش حسابی سر ذوق اومده بودن کمی پیشروی کردم و بازوی مامان زهره رو از قسمت پایین آستین تیشرتش گرفتم و مادر و دختر رو کمی به هم نزدیک کردم و خودم رو وسط هر دوشون قرار دادم و شونه مامان زهره رو بوسیدم و باز خودم رو براش لوس کردم
-باید دست اینچنین مادری رو بوسید!
اینبار مامان زهره بود که سرخ و سفید شد و با ذوق از من تشکر کرد
-وای مرسی عزیز دلم ، شما هم خیلی مهربون هستین ، ایشالا همیشه باهم همینقدر خوب و مهربون باشین و زندگیتون پر از شادی باشه انشالاه
دیگه نصفی از بدنم رو کامل به نصفی از بدن داغ مامان زهره چسبونده بودم و بدون هیچ مخالفتی داشتم مادر و دختر رو همزمان میمالیدم!!
خیلی دوست داشتم کیرم رو به کون گرد و برجسته مامان خانوم بچسبونم اما چند دقیقه پیش دخترش زهر کیرم رو گرفته بود و جونی برای راست شدن نداشت برای همین به مالیدن بازوی لخت و نوازش پشت مادر حوریان بهشتی اکتفا کردم و بقیهاش رو گذاشتم برای فرصتی دیگه! همینکه نیت کردم از مادر و دختر جدا بشم الهام هم سر رسید و با صدای بلند گفت ؛
-اوه چه بغل بازیه!! منم بغل میخوام !!
هنوز حرفش تموم نشده بود که اونم اومد و از پشت من و مادرش رو بغل کرد! الهه که از دست خواهرش همچنان شاکی بود یک دستش رو از بند آزاد کرد و از پشت ضربه محکمی به کون الهام زد!
-آخ !! مامان الهه رو ببین منو میزنه!!
-اینو زدم که یادت باشه وقتی میخوای وارد جایی بشی باید اول در بزنی!!
دعوای همراه با شوخی و مسخره بازی خواهرها باعث شد همه از هم جدا بشیم و من بین دو خواهر باید میموندم که مثلا دو تا سامورایی همدیگه رو تیکه تیکه نکنن!! یک دستم تو سینه الهه بود و با ساعدم سینه های الهام رو فشار میدادم که همدیگه رو نکشن!!
-عهههه بچهها زشته جلوی آقا وحید! نکنین دیگه
-خوب مامان این بچه پرو رو نگاه کن چیکار میکنه با من!
-اصلا خوب کاری میکنم! انقدر میزنمت که ادب بشی!
همون موقع پدر خانومم با یک خونسردی مثال زدنی وارد شد و با لبخندی بر لب همه رو به آرامش دعوت کردو خیلی ریلکس یکی از صندلیهای نهار خوری رو کشید بیرون و روش نشست ، دخترها هم کمی آروم شدن و با چندتا فحش زیر لبی بیخیال ادامه دعواشون شدن!
به این نتیجه رسیده بودم که لمس اعضای خانواده جلوی بقیه آنچنان چیز عجیبی نیست و با کمی احتیاط باز هم به مالیدن خانومهای خونه در روزهای بعد ادامه دادم ، خیلی دوست داشتم ببینم ته جنبه و راحتی این خانواده دقیقا کجاست! چیکار باید بکنم که از خونهشون پرتم کنن بیرون و بیخیال ازدواجمون بشن!!
صبح خیلی زود یک روز تعطیل توی خونه پدر خانومم از خواب بیدار شدم و هر چقدر منتظر بیدار شدن الهه شدم دیدم کلا علائمی از حیات درش نیست و برای همین بیخیال بیدار کردنش شدم و زدم بیرون و بعد از شستن دست و صورتم طبق عادت رفتم توی آشپزخونه که صبحانه مامان زهره رو بزنم بر بدن اما با ورودم به آشپزخونه و دیدن سکوت اونجا قلبم به درد اومد!! ای بابا مامانی شما دیگه چرا! پاشو صبحانه رو ردیف کن دیگه بانو! تو که مثل دخترات کون گشاد نبودی که!
تو همین فکرها بودم که صدای باز شدن در توجهم رو جلب کرد، از توی آشپزخونه سَرَکی کشیدم به اونطرف خونه و همزمان با مامان زهره که از حمام داشت بیرون میومد چشم تو چشم شدم! یه حوله مشکی دور موهاش پیچیده بود و یه لباس حولهای مشکی که مثل تاپ دوتا بند تقریبا باریک داشت و تا روی رونهای سفید و خوشگل مامان خوشگله رو بیشتر نپوشونده بود! منتظر بودم بخاطر اون پوشش یا شوکه شدن ، حداقل جیغی بکشه و سریع بره تو اتاق خوابش اما برعکس اون چیزی شد که انتظارش رو داشتم !
-سلام مادر جان
-عه سلام عزیزم ، چقدر زود بیداری شدی !
با همون لباس با سرعت به سمت من اومد! نمیدونم چرا با خودم فکر کردم میخواد من رو بغل کنه! بعداً فهمیدم با دیدن من بنده خدا هول شده و از اینکه من بیدارم و چایی هنوز نذاشته میخواسته سریع بره زیر چایش رو روشن کنه! به هر حال سوتی باحالی داده بودم! وقتی دیدم داره به سرعت به سمت من میاد ، آغوشم رو براش باز کردم که بیاد بغلم!!! وقتی دیدم با تعجب و نصفهو نیمه من رو بغل کرد فهمیدم قصدش چیز دیگهاس!!!
خیسی موها و بوی خوب بدن مامان زهره حسابی بهم حال داد ، وقتی اومد تو بغلم کمی دورتر از من ایستاد و فقط بالا تنهاش رو به سمتم خم کرد و خیلی با خجالت صورتش رو به سمتم آورد تا بتونم ببوسمش!
-صبحت بخیر مامان جون
-صبح توهم بخیر عزیزم
بعد از جدا شدن از من به سرعت به سمت گاز رفت و کتری رو برداشت و برد زیر شیر آب و مشغول پر کردنش شد، تا اون موقع مامان زهره رو انقدر لخت ندیده بودم و برام خیلی جذاب بود، پاهای کشیده و سفیدش حسابی جلب توجه میکرد البته کون خوشگلش هم توی اون حوله تنگ حسابی داشت از من دلبری میکرد، اکثر اوقات دخترها پیژامه یا ساپورت با تاپ یا تیشرت میپوشیدند و همهٔ اندام زیباشون رو قشنگ میشد دید زد اما مامان زهره توی خونه همیشه دامن بلند و تیشرت تنش بود و زیاد نمیشد باهاش خیالپردازی کرد اما اون روز تمام تخیلاتم داشت به صورت واقعی جلوی صورتم رژه میرفت!
-بابا جون کجا هستن مادر؟ ایشون که از همیشه سحرخیزند.
-اون که اصلا خواب نداره مادر ،صبح خیلی زود با دوستاش قرار داشت ، تشریف بردن کوه!
از لحن مامان جون مشخص بود که از شوهرش دلخوره و این بهترین موقعیت برای من بود که نقش فرشته مهربون رو براش بازی کنم و جای خالی شوهر کم کار مامان خوشگله رو براش پر کنم!!
-دیگه آدمها تو این سن نیاز دارن برن تو دل طبیعت و کمی برای خودشون باشن، خیلی برای سلامتیشون خوبه
-پس من چی وحید آقا!؟ من کی برای خودم باشم و برم تو دل طبیعت!
شیطان درونم از خوشحالی نعرهای کشید و تو دلم با پرچم دور افتخار میزد! قشنگ دست گذاشته بودم روی نقطه ضعف زندگیش، با چندتا جمله تونسته بودن سر درد و دل مامان خوشگله رو باز کنم و کمبودهاش رو بشناسم.
خیلی ریلکس همونجایی که بودم شروع به همدردی و همدلی با زهره جون کردم واونم همچنان پشتش به من بود و مشغول درست کردن چایی، وقتی مامان جون کارش تموم شد و خواست بره توی اتاقش از شانس خوب من پاهای مرطوبش روی سرامیکها سر خورد و تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود با کون بخوره زمین که شیطان به کمکش اومد!
-ای واااای!!!
-چیزی نیست مادر جان گرفتمتون!
یک پاش طوری کش اومد که کمی از کون سفید و خوشگلش رو تونستم ببینم !!
-وای خدای من! ممنونم عزیزم، آی پام!
-فکر کنم عضله پاتون کش اومده ، بذارین کمکتون کنم
دستم رو از زیر کتف مامان زهره گرفتم و بلندش کردم اما خیلی درد داشت، حالا یا واقعی بود یا مثل دخترهای هوسبازش اونم هوس یه همآغوشی کرده بود!
-اجازه بدید مادر جان خودم میبرمتون تو اتاقتون
-آخ ، مرسی عزیزم، ببخش توروخدا
مامان خوشگله رو طوری بغلش کردم که دستم زیر رونهای خوش تراشش قرار گرفت و وای از اون وقتی که بلندش کردم و حولهٔ شیک مامان خوشگله بالا رفت! چشمام داشت درمیاومد!!! زهره جون شورت پاش نبود! و وقتی دامنش بالا رفت کس غنچه شدهاش چشمام رو به خودش خیره کرد، چند قدم اول زهره جون متوجه سوتی که داده بود نشد و وقتی چشمای گرد و خیرهٔ من رو دید تازه متوجه عمق سوتی که داده بود شد و با زحمت کمی حولهاش رو پایینتر داد! تو دلم بهش گفتم دیگه دیدمش خوشگله !
با هر زحمتی بود وارد اتاق خوابشون شدم و خیلی آروم زهره خوشگله رو روی تختش گذاشتم اما اول سرش رو روی بالشت گذاشتم و بعد پاهاش رو ، وای که چه صحنهای بود، پاهای سفید مامان زهره جفت شده بود و وقتی خواستم دستم رو از زیرش بیرون بیارم هر دو پاش بالا اومد و حوله ای هم در اون زاویه در کار نبود و بهبه! کس غنچه شده مامان جون از نمای پایین چه جلوهای داشت!! دوست داشتم همونجا سرم رو ببرم پایین و کسش رو ببوسم اما بیخیالش شدم.
-ممنون عزیز دلم ،ببخش توروخدا سر صبحی تورهم به زحمت انداختم
-نه مامان جون این چه حرفیه ، بذارید یخورده پاتون رو ماساژ بدم تا سریعتر عضلهتون شل کنه
-ای وای نه عزیز دلم ممنونم دیگه کلی بهتون زحمت دادم ، یخورده دراز بکشم خودش خوب میشه.
باز خودم رو برای مامان زهره لوس کردم و سریع براش یک پتو آوردم و از اونجایی که جعبه قرصهاشون همیشه روی اوپن پهن بود یه سری هم به اونجا زدم و یه قرص شل کننده عضلات و یک پماد پیروکسی کام برای مسدوم برداشتم و بدو رو رفتم تو اتاق.
-بیا مادر جان، این قرص رو بخورین همه عضلاتتون رو شل میکنه ، این پماد رو هم بذارید بمالم براتون سریع خوب میشین
-وای مرسی عزیزم ببخشید تورو خدا باعث زحمت شدم براتون
بدون اینکه منتظر تاییده بشم همونطور که مامان زهره مشغول خوردن قرصش بود ، پایین پاش نشستم و پتو رو کنار زدم و شروع به پماد زدن و مالیدن پای سفید و لطیف مامان جون شدم، نمیدونم چرا چند لحظه بعد وقتی درحال مالیدن پاش بودم دیدم زهره جون حسابی ساکت شده و چشماش رو بسته و سرش رو به نشانه لذت رو به بالا نگه داشته بود، از اونجایی که به تخمم نبود زهره جون از دستم ناراحت بشه، ماساژ پا رو از سمت ساق و زانو به سمت رون و کشاله کشوندم و چند لحظه بعد در عین ناباوری مامان خانوم با ادامه درمانش مخالفت کرد!
-وحید جان ممنونم از لطفت مادر، بسه دیگه عزیزم ، برو بیرون لطفا
لحن محکم و قاطع زهره بهم فهموند که شوخی نداره و با اصرار کردن فقط خودم رو خراب میکنم ، برای همین منم خیلی جدی با کیری برافراشته و غمگین از زهره خداحافظی کردم و رفتم تو پذیرایی به حالت قهر نشستم و خودم رو مشغول تلویزیون کردم، اخبار ساعت نه صبح رو کمی بلند کردم تا بقیه هم بیدار بشن و از تنهایی در بیام ، چند دقیقه بعد صدای باز شدن در اومد و لحظهای بعد مامان خوشگله لنگلنگان وارد پذیرایی شد ، طبق معمول دامن و تیشرت پوشیده بود مقداری هم گویا آرایش کرده بود ، من هم طبق معمول خودم رو برای سوژه مورد نظر چوس کردم و با بیمحلی به زهره خودم رو غرق در اخبار نشون دادم! بیمحلی گردنم خیلی سریع جواب داد و وقتی زهره خانوم فهمید که من از برخورد تندش ناراحت شدم از داخل آشپزخونه صدام زد
-وحید جان؟ مادر جان یه لحظه میای
-بله ، چشم
کون تپلش رو به کابینت تکه داده بود تا فشار کمتری روی پاش باشه ، تیشرتی که پوشیده بود رو تا اون موقع تنش ندیده بودم ، یقهاش از حالت معمول بیشتر باز بود و کامل چاک سینههای سکسیش بیرون زده بود!
-جانم مادر جان؟
-ببخش عزیزم توی اتاق سرت داد زدم، یخورده احساساتی شده بودم.
-نه عزیزم اتفاقی نیفتاده که، خودت رو ناراحت نکن
برای اولین بار بجای سوم شخص به صورت اول شخص مامان زهره رو صداش کردم و کمی خودمونیتر باهاش برخورد کردم و بعد مثل فیلمهای خارجی برای اینکه بهش بگم بیخیال چیزی نشده کمی بازوی لختش رو نوازش کردم و با تلخندی صورتم رو چرخوندم که برم، خیلی صحنه درام و هندی طوری بود! فقط یک آهنگ رو مخی هندی برای پس زمینه کم داشت! تا دستم رو از بازوش کشیدم و خواستم برم مامان زهره جون دستم رو گرفت و همونطور که به کابینت تکیه داده بود خیلی آروم و ملتمسانه گفت؛
-وحید جان هنوز از دستم ناراحتی مادر؟
-نه عزیزم من فقط میخواستم بهتون کمک کنم فقط همین!!
-خیلی وقت بود این احساس رو فراموش کرده بودم، تو با لمس کردن پام کلی از خاطرات خوب گذشتهام رو زنده کردی.
با شنیدن این حرف مامان خوشگله چشمام برقی زد و دوباره به سمتش رفتم و دوباره دستی به بازوی لختش کشیدم و با لحنی سکسی طور بهش گفتم؛
-اگه خاطراتتون خوب بود پس چرا ناراحت شدین!؟
بعد این سوال کلی ناز و ادا اومد که هیچی نیست و ولش کن و دوست ندارم دربارهاش صحبت کنم و…
اما از زهره انکار و از من اصرا ، در ضمن مدلی که من داشتم اصرار میکردم چون همراه با مالش و نزدیک شدن به زهره بود اونم خیلی سریع کوتاه اومد و دلیلش روگفت چون میدونست دو سه بار دیگه اصرار کنم و جواب نده احتمالش هست بکنمش و اون موقع حسابی باید زیر کیرم اعتراف میکرد!
-وای وحید تو چقدر بد پیلهای! ول کن دیگه ! من چند سال قبل شوهرم فوت کرد و بخاطر دخترا که بدون پدر بزرگ نشن با مسعود ازدواج کردم ، مسعود مرد خوبیه اما خیلی وقته که دیگه گرمای اوایل ازدواجش رو نداره، نمیدونم شاید پای زن دیگهای در میون باشه!
چند قطره اشک و یک بغض کافی بود که بتونم به عنوان دلداری اون زن زیبا رو در آغوش بکشم
-عزیز دلم، حق داری ، چقدر سختی کشیدی تو
-ممنونم ازت وحید جان که درکم میکنی، تو این خونه هیچکس درکم نمیکنه ، نمیدونم حرفم رو به کی بگم!
-به خودم بگو عزیز دلم ، خودم غمخوارت میشم مهربون من !!
کمی سرش رو به سینم فشار دادم و بعد با انگشم اشک روی گونهاش رو پاک کردم، وقتی باهم چشم تو چشم شدیم پیشونیش رو بوسیدم و دوباره تو بغلم گرفتمش اونم کلی تو بغلم گریه کرد و درد و دل کرد، اونجا نقش پدر روحانی رو داشتم براش ایفا میکردم ! تا اینکه صدای یکی از دخترها بلند شد؛
-مامان؟
-بله عزیزم
نمیدونم چرا مامان زهره با شنیدن صدای یکی از دخترها انقدر استرس گرفتش!
با ترس و لرز و کلی استرس ، با صدایی یواش رو به من کرد؛
-وحید جان سریع برو زیر اوپن تا الهام ندیدتت!!
بدون سوال رفتم زیر اوپن ، اما برام خیلی جالب شد، پس این خانواده راز پنهانی هم بین خودشون دارن ! چه عجب یه چیز طبیعی تو این دیونه خونه دیدیم!! یعنی زهره از چی انقدر میترسه که حتی دخترش هم نامحرم محسوب میشه!؟
ادامه…
نوشته: Viki