مردان مجرد , زنان متاهل 87
–
ستایش نگران به نظر می رسید . طوری افشینو نگاه می کرد که انگار با التماس یه چیزی رو ازش می خواست .
-می تونم ازت بخوام که از این جا بریم .. منو ببری به یه جای امن ;
افشین با تعجب نگاش می کرد ..
-یه جای امن ; کجا بریم از این جا امن تر . این همه چیزش سر جای خودشه .
-خواهش می کنم . بیا من این جا نمی تونم و نمی خوام با هات باشم . فقط می خوام یکی باشه که منو حسم کنه …
افشین همچنان شگفت زده بود . انگاری که ستایش مثل دخترای نو جوون تازه عاشق شده حرف می زد .
-پس بیا بریم اتاق ما ..
-همراهت اون جاست ;
-همراه تو کجاست ….
-همین دور و برا می پلکه .. نمی دونم چی بگم . …
افشین ستایشو با خود به اتاقش برد . یه حسی بهش می گفت که می تونه به اون دختر اعتماد کنه و باید بفهمه که اون دختر برای چی این قدر ناراحت شده . اونا با هم به اتاق افشین و مهناز رفتند .
-نگران نباش مهناز الان در محاصره چند مرد قرار داره . اون جوری که اونو محاصره اش کرده دارن با هاش حال می کنن به این زودی ها بالا نمیاد . تازه اگرم خواست بیاد من ازش خواهش می کنم یه چند دقیقه ای نیاد تا تو راحت حرفا تو بزنی . حالا هم برای این که به حرفام اعتماد داشته باشی و احساس آرامش کنی در رو از داخل قفل می کنم . .. خیلی ناز داری . اندامت خیلی فانتزیه . من فکر می کردم با این بدنت نخوای کون بدی و همش در حال کس دادن باشی . اما مثل این که همه چی عکس شده .. فکر کنم حالا خیلی راحت تر بتونی کست رو بدی بهم . نمی دونم علت این همه واهمه ات چیه .
-نههههه اول بهم گوش کن من چی میگم … من یک زن متاهلم .. شوهر دارم ..
وقتی اینو بر زبون می آورد تمام بدنش می لرزید …
-خب مگه می خواستی غیر از این باشه … ..
-می دونم تا این جاش اشکال نداره . ولی من هنوز یک دختر هستم و این خلاف مقررات اومدن به این جاست اگه یکی از مردان این جا با من سکس می کرد اون وقت متوجه این مسئله می شد و منو از این جا بیرون می کردند …
-ببینم شوهرت مرده ;
-نههههه . من وقتی گفتم شوهر دارم یعنی اون زنده هست ولی ناتوانه . نه اشتیاقی داره و نه آلت درازی که بتونه تا اون حد وارد کسم شه . کیرش خیلی شل و کوچیکه . و فقط خوشش میاد گاه گاهی به اندام من نگاه کنه و لذت ببره ..و کیرشو بمالونه به بدنم همین . یه بار با هم رفتیم دکتر .. دکتر وقتی بهش گفت این آلت برای پاره کردن بکارت و حتی شاید بار داری ناتوانی داشته باشه روحیه اش کسل شد … ولی فکر کنم علت دیگه ای هم داشته باشه این ناتوانی اون . شاید نطفه اش هم ضعیف باشه … می تونستم به طور مصنوعی خودمو زن کنم . اما شوهرم منو دوست داشت وداره . نمی خواست که من عقده ای شم . احساس کمبود کنم . رضایت داد که منو بفرسته این جا .. -همه اینا درست . اونی که همراه تو اومده این جا چی ..
-اون پسر خاله منه که که با هم اومدیم . از بچگی با هم بزرگ شدیم . خواهر برادر رضاعی هستیم . اون شیر مامان منو خورده . ما با هم محرم شدیم . من مشکلات خودمو گفتم . اون اصلا دوست نداره ببینه من ناراحتم . الان هم هر جوری بودبهش گفتم بره تفریح و با زنا خوش باشه .. این قدر به فکر من نباشه . شایدم الان داره در به در دنبال من می گرده چون من یهویی غیبم زد …
-ببینم حالا من باید چیکار کنم . یعنی می خوای همین جور دختر بمونی ;
-نه شوهرم دوست داره من این لذت رو با یه مرد دیگه حس کنم ..
-راحت تر حرف بزن ..
ستایش : با کیر یک مرد دیگه . فقط می خوام ازت که از این بابت چیزی به کسی نگی .. و همین . چون تو رو یه جور خاصی دیدم تونستم بهت اعتماد کنم . در چهره ات موجی از مهربونی رو دیدم ….
افشین نگاهشو به اون دختر دو خت … دستشو گذاشت زیر چونه اش و سرشو بالا آورد . ستایش حالا احساس آرامش می کرد . دستشو به سمت کیر افشین دراز کرد … افشین لباشو گذاشت رو لبای ستایش … دست ستایش رفته بود رو کیر افشین .. حالا مرد هیجان زده بود . نه این که دیدن خون به وقت سکس راضیش کنه .. اما از این که می دید دختری به اون اعتماد کرده خیلی خوشحال بود و این سکس بهش خیلی می چسبید .ستایش پاهاش سست شده بود . اون حالا کاملا تسلیم بود . افشین یه دستشو گذاشت دور کمرش و اون از پشت و طاقباز روی تخت ولو شد .. این بار افشین لباشو گذاشت روی کس … که ستایش ازش خواست که سریعا کیر رو وارد کار کنه …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی